مجموعه ورّام، آداب و اخلاق در اسلام ت تنبیه الخواطر - ورام بن ابی فراس - الصفحة ٥١١ - مختصرى از سخنان افراد محتضر
مختصرى از سخنان افراد محتضر
گويند: چون معاويه در آستانه مرگ قرار گرفت، گفت: مرا بنشانيد، وقتى كه نشست گفت: اى معاويه، حالا بعد از پيرى و افتادگى به ياد پروردگارت مىافتى! بدان كه اين حالت و حالت جوانى هر دو شاخه يك درختند! آوردهاند كه در آخرين خطبهاى كه معاويه خواند، گفت: اى مردم هر كس آنچه كاشت، درو خواهد كرد، و من بر شما حكومت كردم، و پس از من هرگز بر شما حكومت نخواهد كرد مگر كسى كه بدتر از من است، همان طورى كه حاكم پيش از من بهتر از من بود، اى كاش من مردى از قبيله قريش بودم و هرگز حكومتى بر مردم نداشتم.
و چون عبد الملك بن مروان در آستانه مرگ قرار گرفت، روزى لباسشويى را بيرون شهر دمشق ديد كه جامهاى را با دست مىپيچد و بعد روى سنگ مىگذارد و مىكوبد، با خود گفت: عبد الملك! به خدا سوگند كاش من لباسشوى بودم و از دسترنج خود، روز بروز مىخوردم، و هرگز حكومت مردم را در دست نداشتم! اين سخن به ابو حازم رسيد، گفت: سپاس خداى را اينان را طورى قرار داده است كه بهنگام مردن آرزوى مقامى را مىكنند كه ما داريم! به عبد الملك بن مروان در وقت بيماريش گفتند: خود را چگونه مىبينى يا امير المؤمنين؟ گفت: آن چنان كه خداى متعال فرموده است: «و هر آينه بسوى