جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٨ - غزل ٥٢٠ آن غاليه خط، گر سوى ما نامه نوشتى
صحيح است كه آتش هجران سبب مى شود عاشق از خويش گرفته شود تا به دوست پيوندد، امّااى كاش! دوست تخم هجران را نمى كاشت، همواره خود را در كنار او مى ديديم؛ كه:
٣٤٥٣
«وَلَيْتَنى عَلِمْتُ أمِنْ أهْلِ السَّعادَةِ جَعَلْتَنى، وَبِقُرْبِكَ وَجِوارِكَ خَصَصْتَنى، فَتُقِرِّ بِذلِكَ عَيْنى، وَتَطْمَئِنَّ لَهُ نَفْسى ....»
[١]: (واى كاش! مىدانستم آيا مرا از اهل سعادت قرار دادى، وبه قرب وجوار خويش مخصوص گردانيدى، تا چشمم بدان روشن گشته وجانم آرام گيرد ....).
وشايد بخواهد بگويد: در ازلم، حضرت دوست به مشاهده جمالش نايل ساخت، امّا چون در سير نزولىام به عالمِ
٣٤٦٣
«بَناهُمْ بِنْيَةً عَلَى الجَهْلِ.»
[٢]: (بنياد واساس آنها [مخلوقات] را بر جهل ونادانى نهاد.) آورد، از آن مشاهده محروم گشتم. اى كاش! بدين عالمم نمى آورد سخنى است عاشقانه، آميخته با تمنّى. بخواهد بگويد:
٣٥٤٥
«إلهى! لاتُغْلِقْ عَلى مُوَحِّديكَ أبْوابَ رَحْمَتِكَ، وَلاتَحْجُبْ مُشْتاقيكَ عَنِ النَّظَرِ إلى جَميلِ رُؤْيَتِكَ.
إلهى! نَفْسٌ أعْزَزْتَها بَتَوْحيدِكَ كَيْفَ تُذِلُّها بِمَهانَةِ هِجْرانِكَ؟!»
[٣]: (معبودا! درهاى رحمتت را به روى اهل توحيدت مبند ومشتاقان خود را از مشاهده ديدار نيكويت محجوب مگردان.
بارالها! نفْس وجانى را كه با توحيدت گرامى داشتى، چگونه با پستى هجران ودورىات، خوار مى سازى؟!)
|
آمرزشِ نقد است، كسى را كه در اينجا |
يارى است چو حورىّ وسرايى چو بهشتى |
|
ممكن است منظور خواجه از بيت امر دنيوى باشد، يعنى عيال خوب وخانه وسيع، كمك عبادت وآمرزش نقد است براى بنده، هر كه را اين نصيب شود در اين عالم پيش از عالم آخرت به نعمت رسيده، كه:
٣٤٥٦
«ثَلاثَةٌ لِلْمُؤْمِنِ فيهِنَّ راحَةٌ: دارٌ واسِعَةٌ
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٤٣.
[٢] - بحارالانوار، ج ٣، ص ١٥.
[٣] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٤.