جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٦٥ - غزل ٥١٧ ناگهان پرده برانداختهاى، يعنى چه؟
اين غزل حكايت حالى است از مشاهده اى كه براى خواجه رُخ داده وآن را با گفتارهاى عاميانه ظاهرى سروده. مىگويد:
|
ناگهان پرده برانداختهاى، يعنى چه؟ |
مست از خانه برون تاخته اى يعنى چه؟ |
|
دلبرا! چه شده امروز ناگهان از غيبِ مظاهرت به شهود، واز پرده سراى ايشان مست وبرافروخته براى من جلوه نموده ومفتخر به ديدارت فرمودهاى؛ كه:
٣٨٧٧
«يا مَنْ أنْوارُ قُدْسِهِ لِأبْصارِ مُحِبّيهِ رآئِقَةٌ، وَسُبُحاتُ وَجْهِهِ لِقُلُوبِ عارِفيهِ شآئِقَةٌ! يامُنى قُلُوبِ المُشْتاقينَ! وَيا غايَةَ آمالِ المُحِبّينَ!»
[١]: (اى خدايى كه انوار قدسش به چشم دوستانش در كمال روشنى است! وتجلّيات وانوار وجه [واسماء وصفات] اش بر قلوب عارفان او شوق آور ونشاطانگيز است! اى آرزوى دل مشتاقان! واى نهايت آرزوها وآمال دوستداران!) وبه گفته خواجه در جايى:
|
تا سايه مباركت افتاد بر سرم |
دولت، غلام من شد واقبال، چاكرم |
|
|
شد سالها كه از سرِ من رفته بود بخت |
از دولتِ وصال تو، باز آمد از درم |
|
|
زآن شب كه باز در دل تنگم درآمدى |
چون شمع درگرفت دماغِ مكدَّرم[٢] |
|
|
شاه خوبانى ومنظورِ گدايان شدهاى |
قدر اين مرتبه نشناخته اى يعنى چه؟ |
|
محبوبا! انبياء واولياء : قابليّت ديدارت را دارند، نه من گدا. چه شده كه قدر.
[١] - بحارالانوار، ج ٩٤، ص ١٤٩- ١٤٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٩٥، ص ٢٩٤.