جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٤٩٢ اى پيك راستان! خبر سرو ما بگو
اى پيك راستان! به دوست بگو به بدى ما منگرد وما را بدان مگيرد واز وصلش محروممان مسازد، وبه گدايان درگاهش چاره وداروى گناهانشان را شاهانه وبى پروا باز گويد، تا شايد چاره آن كنند وبه وصالش دست يابند. در جايى مى گويد:
|
از سر كوى تو هر كو به ملالت برود |
نرود كارش وآخر به خجالت برود |
|
|
سالك از نور هدايت طلبد راه به دوست |
كه به جايى نرسد، گر به ضلالت برود |
|
|
اى دليلِ دل گمگشته! خدا را مددى |
كه غريب ار نبرد رَه، به دلالت برود |
|
|
كاروانى كه بود بدرقهاش لطفِ خدا |
به تحمّل بنشيند، به جلالت برود[١] |
|
|
بر اين فقير، نامه آن محتشم بخوان |
با اين گدا، حكايتِ آن پادشا بگو |
|
اى پيك راستان! چون به كوى دوست نامه خواجه را بردى، جواب آن را بياور وبرايش بخوان، تا بداند حضرتش را با وى عنايتى است يا خير؟ وخبردار شود ماجراى دردش چيست وسپس با اين گدا از توصيفات آن پادشاه بگو تا آرامشى حاصل كند، به گفته خواجه در جايى:
|
اگر به لطف بخوانى، مزيدِ الطاف است |
وگر به قهر برانى، درون ما صاف است |
|
|
زمُصْحَفِ رُخ دلدار، آيتى بر خوان |
كه آن بيانِ مقاماتِ كشف كشّاف است[٢] |
|
|
حافظ! گرت به مجلس او راه مى دهند |
مِىْ نوش وتركِ زُرق براى خدا بگو |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٣، ص ١١٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧، ص ٧٥.