جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٦٠ - غزل ٤٨٧ خوشتر از فكر مى وجام، چه خواهدبودن؟
روزگار مى باشى؟ دل وايّام نخواهد ماند، به فكر دوست وتوجّه به او باش وپشت به آنچه ناپايدار است بنما وبگو:
«إلهى! أسْكَنْتَنا داراً حَفَرَتْ لَنا حُفَرَ مَكْرِها، وَعَلَّقَتْنا بِأيْدِى المَنايا فى حَبآئِل غَدْرِها، فَإلَيْكَ نَلْتَجِئُ مِنْ مَكآئِدِ خُدَعِها، وَبِكَ نَعْتَصِمُ مِنَ الاغْتِرار بِزَخارِفِ زينَتِها ... وَأغْرِسْ فى أفْئِدَتِنا أشْجارَ مَحَبَّتِكَ، وَأتْمِمْ لَنا أنْوارَ مَعْرِفَتِكَ.»
[١]: (معبودا! ما را در خانهاى [دنيا] منزل دادى كه گودالهاى نيرنگش را براى ما كنده، وبا چنگالهاى آرزو ما را در دامهاى حيله خود درآويخته است؛ لذا از نيرنگهاى فريبش تنها به تو پناه آورده، واز فريفته شدن به آرايشهاى زيورش به تو چنگ زدهايم ... ودرختان محبّتت را در دلهايمان بكار، وانوار معرفتت را براى ما تمام بفرما.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
خيز ودر كاسه زَرْ، آبِ طَرَبناك انداز |
پيش از آنى كه شود كاسه سَرْ، خاك انداز |
|
|
عاقبت، منزل ما وادىِ خاموشان است |
حاليا، غُلغله در گُنبدِ افلاك انداز |
|
|
مِلك اين مزرعه، دانى كه ثباتى نكند |
آتشى از جگرِ جام، در املاك انداز[٢] |
|
|
مرغ كم حوصله راگو: سَرِ خود گير وبرو |
رحمِ آن كس كه نهد دام، چه خواهد بودن |
|
اى خواجه، وآن كس كه دوست را مى طلبى! بدان او چون بنده اى را بخواهد به دام خويش افكند، ترحّم بدو نخواهد كرد وهستى او بسوزد تا لايق پيشگاهش گردد. چنانچه صبر وتحمّل سوختن در دام او را ندارى، «سر خود گير وبرو»؛ كه:
٣٢٩٤
«إلهى! إنَّ مَنِ انْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ، وَإنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ، وَقَدْ لُذْتُ بِكَ ... يا إلهى! ...
[سيِّدى!].»
[٣]: (معبودا! هر كه به تو راه يافت، روشن شد، وهركس به تو پناه آورد، پناه داده شد. بارالها! [سرور من!] من به تو پناه آوردهام.)؛ زيرا ديدارِ حضرتِ دوست با احساس وجودِ بنده ممكن نيست. به گفته خواجه در جايى:
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٥، ص ٢٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.