جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٦ - غزل ٤٨٥ بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين
|
توانگرا! دلِ درويشِ خود بدستآور |
كه مخزنِ زَرْ وگنجِ دِرَم نخواهد ماند |
|
|
سروش عالم غيبم، بشارتى خوش داد |
كه بر دَرِ كَرَمش كس دُژَم نخواهد ماند |
|
|
بر اين رواقِ زبرجد، نوشته اند به زَرْ |
كه جز نكويىِ اهلِ كَرَم نخواهد ماند |
|
|
زمهربانىِ جانان، طمع مَبُر حافظ! |
كه نقشِ مِهْر ونشانِ ستم نخواهد ماند[١] |
|
|
آن كه فكرش گره از كارِ جهان بگشايد |
گو: در اين نكته بفرما، نظرى بهتر از اين |
|
دلبرا! دانستهام گره گشايى از مشكلات عالم واهل آن، رويّه وشيوه توست وكوتاهى در آن نمى نمايى، امّا بهتر از اين باش. كنايه از اينكه: به عاشقانت هم نظر داشته باش واز جمال خويش در حجابشان مگذار وبه قرب ووصل وفناى تامّ وبقايشان نايل ساز. به گفته خواجه در جايى:
|
درآ، كه در دل خسته، توان درآيد باز |
بيا، كه بر تن مرده، روان گرايد باز |
|
|
به پيش آينه دل، هر آنچه مى دارم |
به جز خيال جمالت، نمىنمايد باز |
|
|
غمى كه چون سپهِ زنگ، مُلك دل بگرفت |
ز خيل شادىِ رُومِ رُخت زدايد باز |
|
|
بدان مثل، كه شب آبستن آمده است به روز |
ستاره مى شمرم، تا كه شب چه زايد باز[٢] |
|
|
دل بدان رُودِ گرامى چه كنم؟ گر ندهم |
مادرِ دَهْر، ندارد پسرى بهتر از اين |
|
بخواهد بگويد: دلدارا! اگر دل به تو وتجلّيات ومشاهدات دلفزايت ندهم، به چه مى توانم دل دهم. ديدارت راحت روح، وجلوه هايت روشنايى بخش جان است. در جايى مى گويد:
|
آن كه پامال جفا كرد، چو خاك راهم |
خاك مى بوسم وعُذرِ قدمش مى خواهم |
|
|
من نه آنم، كه به جور از تو بنالم، حاشا! |
چاكرِ معتقد وبنده دولت خواهم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٩، ص ١٦٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٩، ص ٢٤٦.