جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٤٧
|
مكدّر است دل، آتش به خرقه خواهم زد |
بيا ببين تو اگر مى كنى تماشايى |
|
معشوقا! دلم از كدورت عالم خاكى، ويا از زاهد وعبادت قشرى، افسرده خاطر گشته، خرقه عالم بشريت، ويا زهد خشك را خواهم سوخت واز آن تجافى خواهم گرفت. اگر باورت نمى آيد، بيا ببين چگونه در پاى اين كار ايستادهام تا به ديدارت راه يابم. در جايى خبر ازاين معنى داده ومى گويد:
|
سينهام زآتش دل، در غم جانانه بسوخت |
آتشى بود در اين خانه، كه كاشانه بسوخت |
|
|
تنم از واسطه دورى دلبر بگداخت |
جانم از آتش هجرِ رُخ جانانه بسوخت |
|
|
ماجرا كم كن وباز آ، كه مرا مَردُمِ چشم |
خرقه از سر بدر آورد وبه شكرانه بسوخت |
|
|
خرقه زهد مرا، آبِ خرابات ببرد |
خانه عقل مرا، آتش خمخانه بسوخت[١] |
|
|
به روزِ واقعه، تابوتِ ما ز سرو كنيد |
كه مرده ايم به داغِ بلند بالايى |
|
اى دوستان هم طريق! آگاه باشيد كه من ديده دل به راه محبوب خويش دوختم تا قد وقامت او راچون تجلّى نمايد باز مشاهده نمايم. چنانچه ازحسرت ديدارش جان سپردم، مرا در تابوتى كه از چوب سرو ساخته اند حمل كنيد، تا همه بدانند كه در اشتياق ديدن سرو قامتش جان دادم. سخنى است عاشقانه، باز با اين بيان تمنّاى ديدار حضرتش را نموده. بخواهد بگويد:
|
بفكن بر صفِ رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
آن كه فكرش، گره از كارِ جهان بگشايد |
گو: در اين نكته بفرما، نظرى بهتر از اين |
|
|
دل بدان رُودِ گرامى چه كنم گر ندهم؟ |
مادرِ دهر ندارد پسرى بهتر از اين |
|
|
ناصحم گفت: كه جز غم چه هنر دارد عشق؟ |
گفتم: اى خواجه غافل! هنرى بهتر ازاين؟![٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٤، ص ٦٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.