جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢٠ - غزل ٥٣٧ اين خرقه كه من دارم، در رهن شراب اولى
را زنده مى گردانيم.) ونيز:
٣٥٧٠
«ألإخْلاصُ غايَةٌ.»
[١]: (اخلاص، غايت وهدف است.) وهمچنين:
٣٥٧١
«ألإخْلاصُ أعلى فَوْزٍ.»
[٢]: (اخلاص، برترين رستگارى است.) ويااينكه:
٣٥٧٢
«أخْلِصْ، تَنَلْ.»
[٣]: (اخلاص ورز، تا [به مقصود] نايل آيى.) ونيز:
٣٥٧٣
«تَقَرُّبُ العَبْدِ إلَى اللَّهِ سُبْحانَهُ بِإخْلاصِ نِيَّتِهِ.»
[٤]:
(تقرّب ونزديكى جستن بنده به خداوند سبحان تنها با اخلاص نيّت حاصل مى شود.).
|
چون مصلحت انديشى، دوراست زدرويشى |
هم سينه پر آتش بِهْ، هم ديده پر آب آولى |
|
خواسته عاشق آن است كه همواره در وصال باشد وحضرت معشوق مى خواهد كه او در آتش هجران بسوزد، سزاوار آن است كه وى مصلحت دوست را بر مصلحت خويش مقدّم دارد، چرا كه صلاح انديشى، خلاف بندگى است؛ پس بهتر آن است كه با سينه پر آتش وديده گريانِ از فراق، صبر نموده وهيچ نگويد تا خلافِ عبوديّت وفقر خود، عملى انجام نداده باشد. به گفته خواجه در جايى:
|
سينه مالامالِ درداست، اى دريغا! مرهمى |
دل زتنهايى به جان آمد، خدا را همدمى |
|
|
چشمِ آسايش كه دارد زين سپهر گرم رو؟ |
ساقيا! جامى بياور، تا برآسايم دمى |
|
|
در طريقِ عشقبازى، امن وآسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه بادرد تو جويد مرهمى |
|
|
اهلِ كامِ آرزو را، سوى رندان راه نيست |
رهروى بايدجهان سوزى، نه خامى بىغمى[٥] |
|
|
من حال دلِ زاهد، با خلق نخواهم گفت |
كاين قصّه اگر گويم، با چنگ ورُباب اولى |
|
زاهد گمان مى كند وى هشيار است. خبر ندارد كه او هم مست است ونمى داند وعلم به علمش ندارد؛ لذا من حال وى را با خلق نخواهم گفت، واگر گويم.
[١] ( ١، ٢) غرر ودرر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩١.
[٢] ( ١، ٢) غرر ودرر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩١.
[٣] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٢.
[٤] ( ٣، ٤) غرر ودرر موضوعى، باب الاخلاص، ص ٩٢.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٧٧، ص ٤١٣.