جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٢ - غزل ٤٨٤ مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان
|
اى نور چشم مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين وجامى بنواز يا بگردان |
|
اى نور چشم عاشقان واى دوست حقيقىام! در انتظارت سوختم، نفحاتى از نسيمهاى شورانگيز وجلوه اى از جلواتِ به وجد آورندهات را براى من بفرست، ويا جامى از مشاهداتت را در مجلس انس ما بگردان تا به ديدارت طراوت يابم، به گفته خواجه در جايى:
|
ديدم به خواب دوش، كه ماهى برآمدى |
كز عكس روى او، شب هجران سرآمدى |
|
|
تعبير رفت ويارِ سفر كرده مى رسد |
اى كاش! هرچه زودتر از در درآمدى |
|
|
خامانِ ره نرفته، چه دانند ذوقِ عشق |
دريا دلى بجوى ودليرِ سرآمدى[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
ألا يا أيُّهَا السّاقى! أدِرْ كَأساً وَناوِلْها |
كه عشق آسان نمود اوّل، ولى افتاد مشكلها |
|
|
به بوى نافه اى كآخر، صبا زآن طُرّه بگشايد |
زتابِ جَعدِ مشكينش چه خون افتاد در دلها[٢] |
|
|
دوران چو مى نويسد، بر عارضِ بُتان خط |
يارب! نوشته بد از يار ما بگردان |
|
كنايه از اينكه: روزگار جمال مظاهر را بر ما جلوه گر مى سازد وملكوتشان را از ما در حجاب نگاه مى دارد، الهى كه در زير پرده پندار نمانيم ويار ما را از نظر نياندازد وبتوانيم او را با كثرات مشاهده كنيم. در جايى مى گويد:
|
كرشمه اى كن وبازارِ ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
|
به باد دِهْ سر ودستارِ عالمى، يعنى |
كلاه گوشه به آيينِ دلبرى بشكن |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٢، ص ٤٠٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١، ص ٣٩.