جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠ - غزل ٤٨٤ مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان
|
مَهْ جلوه مى نمايد بر سبزِ خَنگِ گردون |
تا او به سر برآيد، بر رَخْش پا بگردان |
|
معشوقا! همانگونه كه ماه فلكى بر اسب نيلگون فلك سوار وجلوه گرى مى كند، تو هم بر اسب مراد خويش كه فرمودى:
٣٤٦٠
«أجْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ.»
[١]: (دوستدار آن شدم كه شناخته شوم.) درآى، تا
«خَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعْرَفَ.»
[٢]: (مخلوقات را آفريدم تا شناخته شوم.) مشهود من گردد؛ وجلوه گرى بنماى تا ماه فلكى از نظر من فرو ريزد.
كنايه از اينكه: تا تو جلوه گرى نكنى، مظاهرت به جمال خويش مرا مى فريبند واستقلال جمالى به من مى فروشند، بيا وجلوه اى كن تا تو وجمالت را محيط به همه عالم ببينم وبه كثرات ومظاهرت هم به ديده تو بنگرم كه:
٣٤٠٥
«يا مَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٣]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيتت [بر تمام موجودات] چيره گشته واحاطه نمودى! پس عرش [وموجودات] در ذاتت غايب گشت. آثار مظاهر را با آثار وجود خويش از بين برده واغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.). در جايى مى گويد:
|
گُل، بى رُخِ يار خوش نباشد |
بى باده بهار، خوش نباشد |
|
|
طَرْفِ چمن وهواىِ بستان |
بى لالهْ عذار، خوش نباشد |
|
|
رقصيدنِ سَرْو وحالتِ گل |
بى صورت هزار، خوش نباشد |
|
|
باغ گُل ومُل خوش است، ليكن |
بى صحبتِ يار، خوش نباشد[٤] |
|
|
يغماىِ عقل ودين را بيرون خرام سرمست |
بر سر كُلاه بشكن، در بر قبا بگردان |
|
دلبرا! تا تو برايم جلوه ننمايى وبه سرمستى مشاهدهات نكنم وكلاه پادشاهى.
[١] ( ١، ٢) بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] ( ١، ٢) بحارالانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٥، ص ١٩٢.