جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١ - غزل ٤٨٤ مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان
وعزّت بر سر ننهى وقباى سلطنت در بر نپوشى وبه جاى عقل من ننشينى ودين وزهد خشك را از من نستانى، كجا مى توانم به وصالت راه يابم. بيا وبخرام وهرچه مراست بستان وخود به جاى من بنشين؛ كه:
٣٢٨٢
«إلهى! وَألْحِقْنى بِنُورِ عِزِّكَ الأبْهَجِ، فَأكُونَ لَكَ عارِفاً، وَعَنْ سِواكَ مُنْحَرِفاً، وَمِنْكَ خآئِفاً [مُراقباً].»
[١]: (پروردگارا! ومرا به درخشانترين نورِ مقام عزّتت بپيوند، تا عارف وشناساى تو بوده، واز غير تو روگردانده، وتنها از تو ترسان [ومراقب] باشم.) ونيز:
٣٤٠٢
«وَلَأسْتِغْرِقَنَّ عَقْلَهُ بِمَعْرِفَتى، وَلَأقُومَنَّ لَهُ مَقامَ عَقْلِهِ.»
[٢]: (وهر آينه عقل او [عامل به رضاى خود] را غرق در معرفت وشناخت خود ساخته، وخود به جاى عقل او قرار خواهم گرفت.)
|
مرغوله را بگردان، يعنى به رغم سنبل |
گِرد چمن بُخورى همچون صبا بگردان |
|
محبوبا! همان طورى كه باد صبا چون به چمنزار مى گذرد، دور مى زند وطراوتى به آن مى بخشد، وغنچه را مى شكافد و عطر آن را ظاهر مى سازد، بيا ودست از بى عنايتى خويش بردار ودر چمنزار مظاهر برايم جلوه كن تا بوى تو را از ملكوتشان استشمام نمايم ومشاهدهات كنم؛ كه:
٣٨٩٥
«إلهى! عَلِمْتُ بِاخْتِلافِ الآثار وَتَنَقُّلاتِ الأطوارِ، أَنَّ مُرادَكَ مِنّى أنْ تَتَعَرَّفَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ حَتّى لاأجْهَلَكَ فى شَىْءٍ.»
[٣]: (بارالها! با پى در پى درآمدن آثار ومظاهر ودگرگون شدن تحوّلات دانستم كه مقصودت از من اين است كه خود را هر در چيز به من بشناسانى تا در هيچ چيز به تو جاهل نباشم.) ونيز:
٣٢٨٥
«وَأنْتَ الَّذى تَعَرَّفْتَ إلَىَّ فى كُلِّ شَىْءٍ، فَرَأَيْتُكَ ظاهِراً فى كُلِّ شَىْءٍ، وَأنْتَ الظّاهِرُ لِكُلِّ شَىْءٍ.»
[٤]: (وتويى كه در هر چيز خود را به من شناساندى، تا اينكه آشكارا تو را در هر چيز نگريستم، وتويى آشكار براى هر چيز.).
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٨٧.
[٢] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٨.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.