جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠١ - غزل ٥٣٤ اى كه در كشتن ما، هيچ مدارا نكنى!
|
نه گل از داغ غمت رست، نه بلبل در باغ |
همه را نعره زنان، جامه دران مى دارى[١] |
|
|
ديده ما چو به امّيد تودرياست، چرا |
به تفرّج، گذرى بر لب دريا نكنى؟ |
|
كنايه از اينكه: محبوبا! چرا به ديده عاشقانت كه در آرزوى ديدارت همواره گريان است، نظر لطفى نمى كنى واز هجرشان نمى رهانى؟ بخواهد بگويد:
|
زهى خجسته! زمانى كه يار باز آيد |
به كام غمزدگان، غمگسار باز آيد |
|
|
در انتظار خدنگش، همى طپد دل صيد |
خيال آنكه به رسمِ شكار باز آيد |
|
|
مقيم بر سر راهش نشستهام چون گَرْد |
به آن هوس، كه بر اين رهگذار باز آيد |
|
|
به پيش خيل خيالش، كشيدم ابلقِ چشم |
بدان اميد، كه آن شهسوار باز آيد |
|
|
سرشك من نزند موج بر كنار، چو بحر |
اگر ميان وىام در كنار باز آيد[٢] |
|
|
نَقْلِ هر جور، كه ازخُلق كريمت گويند |
قولِ صاحب غرضان است، تو اينها نكنى |
|
معشوقا! هجرانت مرا رنجيده خاطر نمى كند؛ زيرا دانستهام كه هرچه با بندگانت مىكنى، جز لطف وعنايت نمى باشد واز خُلق كريمت جز حسن وخوبى صادر نمىشود. در جايى خود را دلدارى داده ومى گويد:
|
دلا! زهجر مكن ناله، زآنكه در عالم |
غم است وشادى وخار وگل ونشيب وفراز |
|
|
حكايتِ شب هجران به دشمنان مكنيد |
كه نيست سينه اربابِ كينه، محرم راز |
|
|
هزار ديده به روى تو ناظرند وتو خود |
نظر به روى كسى برنمى كنى از ناز |
|
|
اگر بسوزدت اى دل! زدرد ناله مكن |
دم از محبّت او ميزن وبه درد بساز[٣] |
|
اين صاحب غرضانند كه نسبت جور به تو مى دهند. بخواهد با اين بيان بگويد:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٦٤، ص ٤٠٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨٢، ص ٢٢٢.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٩، ص ٢٤٠.