جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩٦ - غزل ٥٣٣ اى كه دايم به خويش مغرورى!
اى خواجه! تا زمانى كه پايبند عقل خويشى وبه آن شهرت دارى، با اهل كمال وآنان كه تنها عشق محبوب حقيقى را اختيار نموده اند منشين، كه بهره اى از آنان نخواهى برد. در جايى مى گويد:
|
هركه شد محرمِ دل، در حرم يار بماند |
وآن كه اين كار ندانست، در انكار بماند |
|
|
اگر از پرده برون شد دل من، عيب مكن |
شكر ايزد! كه نه در پرده پندار بماند |
|
|
داشتم دلقى وصد عيبِ مرا مى پوشيد |
خرقه، رهنِ مِى ومطرب شد وزنّار بماند[١] |
|
|
مستى عشق نيست در سَرِ تو |
رو، كه تومستِ آب آنگورى |
|
كنايه ازاينكه: اى خواجه! با مستى جاه ومقام وعقل وعشيره وغيره نمى توان به حضرت دوست راه يافت. «مستى عشق نيست در سَرِ تو» در جايى مى گويد:
|
تو كز سراى طبيعت، نمىروى بيرون |
كجا به كوى حقيقت، گذر توانى كرد؟ |
|
|
جمالِ يار ندارد نقاب وپرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان، تا نظر توانى كرد |
|
|
ولى تو تا لبِ معشوق وجام مِىْ خواهى |
طمع مدار، كه كارِ دگر توانى كرد |
|
|
گر اين نصيحت شاهانه بشنوى، حافظ! |
به شاهراهِ طريقت، گذر توانى كرد[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
روىِ زرد است وآهِ دردآلود |
عاشقان را گواهِ رنجورى |
|
اى خواجه! گواه رنجورى عاشقان حقيقى، روى زرد وآه وناله مى باشد، تو را كه اين نيست چرا در سرگردانى بسر مى برى وتنها به گفتار اكتفا نمودهاى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
در طريقِ عشقبازى، امن وآسايش خطاست |
ريش باد آن دل! كه با دردِ تو جويد مرهمى |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٦٣، ص ٢١٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.