جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٩ - غزل ٤٨٤ مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان
خواجه در اين غزل فرياد از روزگار فراق داشته وبا بيانات شيوايش تمنّاى ديدار دوست را نموده ومى گويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
محبوبا! بس است مرا فراق، بيش از اينم در هجرت مسوزان، جفايم روا مدار واز اين بلايم بِرَهان، كه سخت در ناراحتى بسر مى برم.
آرى در عين اينكه عاشق بايد به آنچه دوست مى پسندد راضى وصابر باشد، ولى كجا مى تواند رخساره وجمال معشوق خويش را نبيند وصابر باشد، اين است كه همواره در ناراحتى بسر مى برد؛ كه:
٣٢٧٩
«وَهَبْنى صَبَرْتُ عَلى حَرِّ نارِكَ، فَكَيْفَ أصْبِرُ عَنِ النَّظَرِ إلى كَرامَتِكَ.»
[١]: (وگيرم كه بر سوز آتش [جهنّم] تو صبر نمودم، چگونه بر محروم شدن ودورى از نگريستن به كرامت وبزرگوارىات شكيبا باشم.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
بى مِهرِ رُخت، روزِ مرا نور نمانده است |
وز عمر، مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
هنگام وداعِ تو، زبس گريه كه كردم |
دور از رُخ تو، چشمِ مرا نور نمانده است |
|
|
مِن بعد چه سود، ار قدمى رنجه كنددوست؟ |
كز جان رمقى در تنِ رنجور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره زهجران تو، ليكن |
چون صبرتوان كرد؟ كه مقدورنمانده است[٢] |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٧٠٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.