جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٨ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
|
عارض رنگين به هركس مى نمايد همچو گل |
ور بگويم: باز پوشان، باز پوشاند زمن |
|
|
او به خونم تشنه ومن بر لبش تا چون شود |
كام بستانم از او، يا داد بستاند زمن[١] |
|
وممكن است منظور خواجه از «نقش خود» در مصرع دوّم، نقش انسان باشد كه در نطفه انداخته وبه صورت مُلكى نمايش دارد؛ كه: «هَلْ أَتى عَلَى الْإِنْسانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئاً مَذْكُوراً، إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِيهِ، فَجَعَلْناهُ سَمِيعاً بَصِيراً»[٢]: (آيا زمانى از روزگار بر انسان سپرى گشته كه چيزى قابل ذكر نبود. براستى كه ما انسان را از نطفه اى آميخته، در حالى كه او را [از حالى به حال ديگر انتقال داده و] گرفتار مى نموديم، آفريديم، پس او را شنوا وبينا گردانيديم.) ومراد از «آب»، آب ورنگ عارض صورت ملكوتى او باشد؛ كه:
«وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٣]: (وهمه نامها و كمالات خود را به آدم آموخت.) ونيز: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٤]: (واز روح خويش در او دميدم.) وهمچنين: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ»[٥]: (سپس او را به آفرينش ديگرى پديد آورديم.).
|
گوىِ خوبى بردى از خوبان خَلُّخ، شاد باش |
جامِ كيخسرو طلب، كأَفراسياب انداختى |
|
معشوقا! به حسن وجمال خويش بناز، كه گوى خوبى را از خوبان عالم ربودى وهمه صاحبان جمال وخوبان در پيشگاهت سر تعظيم فرود آورده وخاضعند؛ كه:
٣٥٤٨
«يامَنْ ... خَضَعَتْ لَهُ الرِّقابُ، وَذَلَّتْ لَهُ الأعْناقُ!»
[٦]: (اى خدايى كه ... گردنها براى او خاضع وفروتن.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.
[٢] - انسان: ٢- ١.
[٣] - بقره: ٣١.
[٤] - حجر: ٢٩.
[٥] - مؤمنون: ١٤.
[٦] - اقبال الاعمال، ص ٦٣٨.