جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٥ - غزل ٥٣٢ اى كه بر ماه از خطت، مشكين نقاب انداختى!
غزل ٥٣٢ [: اى كه بر ماه از خطت، مِشكينْ نقاب انداختى! ...]
|
اى كه بر ماه از خطت، مِشكينْ نقاب انداختى! |
لطف كردى، سايه اى بر آفتاب انداختى |
|
|
تا چه خواهد كرد با ما، آب ورنگِ عارضت |
حاليا، نيرنگِ نقش خود در آب انداختى |
|
|
گوىِ خوبى بُردى از خوبان خَلُّخ، شاد باش |
جامِ كيخسرو طلب، كافَراسياب انداختى |
|
|
گرچه از مستى خرابم، طاعتِ من رد مكن |
كاندر اين شغلم، به امّيد ثواب انداختى |
|
|
گنج عشقِ خود نهادى در دلِ ويران من |
سايه دولت بر اين كُنجِ خراب انداختى |
|
|
خواب بيداران ببستى، آنگه از نقشِ خيال |
تهمتى بر شبروانِ خيلِ خواب انداختى |
|
|
پرده از رُخ برفكندى، يك نظر در جلوه گاه |
وزحيا، حور وپرى را در حجاب انداختى |
|
|
از براى صيدِ دل، در گردنم زنجيرِ زلف |
چون كمندِ خسروِ مالكْ رِقاب انداختى |
|
|
نصرت الدّين، شاه يحيى، آنكه تاجِ آفتاب |
از سر تعظيم وقدرت، در تراب انداختى |
|
|
زينهار! از آب شمشيرت، كه شيران را از آن |
تشنهْ لب كُشتى، نهنگان را در آب انداختى |
|
|
باده نوش از جامِ عالَمْ بين، كه بر اورَنگِ جَمْ |
شاهدِ مقصود را از رُخ نقاب انداختى |
|
|
هركسى باشمعِ رُخسارت به وجهى عشق باخت |
زين ميان، پروانه را در اضطراب انداختى |
|
|
از فريبِ نرگس مخمور وچشمِ مىْ پرست |
حافظِ خلوت نشين را، در شراب انداختى |
|