جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٢٢ - غزل ٥٢٤ اى بىخبر! بكوش كه صاحب خبر شوى
مقام مخلَصيّتت (به فتح لام) نائل سازد؛ كه:
٣٤٩٠
«قَدْأخْلَصَ للَّهِ، فَاسْتَخْلَصَهُ، فَهُوَ مِنْ مَعادِنِ دينهِ وَأوْتادِ أرْضِهِ.»
[١]: (براستى براى خدا اخلاص ورزيد، پس خداوند او را خالص وويژه خويش نمود. واز معادن وكانهاى دين خدا، واوتاد وبرپادارندگان زمين مى باشد.) ووقتى چنان شدى، نور حضرتش تو را فرا گيرد، جز به او ننگرى ونخواهى ونيابى، وبه شهودِ «اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ»[٢]: (خدا، نور آسمانها وزمين مى باشد.) ونيز: «نُورٌ عَلى نُورٍ، يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشاءُ»[٣]: (نورى فوق نورى است خداوند هركس را بخواهد به نور خويش رهنمون مى شود.) مفتخر گردى؛ امّا:
|
بنياد هستى تو، زير وزبر شود |
در دل مدار هيچ كه زير وزبر شوى |
|
اى خواجه! ويااى سالك! چون عشق دوست بنياد هستىات بركَنَد وبه فناى خويش آگاهت سازد، از اين دگرگونى مهراس، كه از پستى به اوج رفعت، واز عالم ظلمت به نور خويش رهنمون شدهاى؛ كه:
٣٤٩١
«إلهى! أنْتَ الَّذى أشْرَقْتَ الأنْوارَ فى قُلُوبِ أوْلِيآئِك، حَتّى عَرَفُوكَ وَوَحَّدُوكَ [وَجدُوكَ]، وَأنْتَ الَّذى أزَلْتَ الأغْيارَ عَنْ قُلُوبِ أحِبّآئِكَ، حَتّى لَمْ يُحِبُّوا سِواكَ، وَلَمْ يَلْجَئُوا إلى غَيْرِكَ. أنْتَ المُونِسُ لَهُمْ حَيْثُ أوْحَشَتْهُمُ العَوالِمُ، وَأنْتَ الَّذى هَدَيْتَهُمْ حَيْثُ اسْتَبانَتْ لَهُمُ المَعالِمُ.»
[٤]: (پروردگارا! تويى كه انوار را در دل اوليائت تابانيدى تا به مقام معرفت وشناسايى وتوحيدت نائل آمدند [يا: تو را يافتند،]، وتويى كه اغيار را از دلهاى دوستانت زدودى تا غير تو را به دوستى نگرفته وجز به تو پناه نبردند. تويى يار ومونس ايشان آنجا كه عوالم [امكانى] ايشان را به وحشت انداخت، وتويى راهنما وراهبر ايشان آنجا كه علامتها براى ايشان آشكار گشت.)
|
گر در سرت هواى وصال است، حافظا! |
بايد كه خاكِ دَرْگَهِ اهلِ بَصَر شوى |
|
[١] - نهج البلاغة، خطبه ٨٧.
[٢] ( ٢، ٣) نور: ٣٥.
[٣] ( ٢، ٣) نور: ٣٥.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٩.