جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩٨ - غزل ٥٢١ أتت روآئح رند الحمى وزاد غرامى
|
رواق منظر چشمِ من، آشيانه توست |
كرم نما وفرود آ، كه خانه، خانه توست |
|
|
به لطف خال وخط از عارفان ربودى دل |
لطيفههاى عجب، زير دام ودانه توست |
|
|
به تن مقصّرم از دولتِ ملازمتت |
ولى خلاصه جانِ، خاك آستانه توست |
|
|
من آن نِيَم كه دهم نقدِ دل به هر شوخى |
دَرِ خزانه به مُهر تو ونشانه توست[١] |
|
وهمچنين بگويدش:
|
پيام دوست شنيدن، سعادت است وسلامت |
فداىِ خاك دَرِ دوست باد، جانِ گرامى! |
|
معشوقا! خواجهات را جانى بيش نيست تا فداى خاك درت نمايد، آن را هم به پيامى كه از تو دريافت نمايد، از دست خواهد داد. وسعادت وسلامتى خود را در اين مى داند. بيا وبا ديدارت از خويشش بستان. در جايى مى گويد:
|
شَمَمْتُ رَوْحَ وِدادٍ وَشِمْتُ بَرْقَ وِصال |
بيا كه بوى تو را ميرم اى نسيم شمال! |
|
|
بيا كه نقش تو در زير هفت پرده چشم |
كشيده ايم به تحريرِ كارگاهِ خيال |
|
|
بجز خيال دهان تو نيست در دلِ تنگ |
كه كس مباد چو من، در پىِ خيال محال! |
|
|
قتيل عشق تو شد حافظ غريب، ولى |
به خاك ماگذرى كن، كه خون ماست حلال[٢] |
|
و ممكن است منظور خواجه از بيت اين باشد كه: من جان خويش را به پيام آورنده و آنان كه خاك دَرِ دوستند خواهم داد؛ زيرا سعادت و سلامتى و حيات من در شنيدن پيام دوست مى باشد. در جايى مى گويد:
|
اى پيك راستان! خبر سَرْوِ ما بگو |
احوالِ گُل به بلبل دستان سرا بگو |
|
|
ما محرمانِ خلوت انسيم، غم مخور |
با يارِ آشنا، سخن آشنا بگو |
|
|
جان پرور است قصّه ارباب معرفت |
رمزى برو بپرس و حديثى بيا بگو |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٢، ص ١٠٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٨١، ص ٢٨٤.