جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٩١ - غزل ٥٢٠ آن غاليه خط، گر سوى ما نامه نوشتى
مىبرم. به گفته خواجه در جايى:
|
دلم را شد سَرِ زُلفِ تو مسكن |
بدينسانش فرو مگذار ومشكن |
|
|
وگر دل سر كشد چون زُلْف از خط |
بدست آرش، ولى در پاش مفكن |
|
|
چو شمع ار پيشم آيى در شبِ تار |
شود چشمم به ديدار تو روشن[١] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
اگر زكوى تو بويى به من رساند باد |
به مژده، جانِ جهان را به باد خواهم داد |
|
|
تو تا به روىِ من اى نور ديده! دربستى |
دگر جهان، دَرِ شادى، به روى من نگشاد[٢] |
|
|
در مصطبه عشق، تنعُّم نتوان كرد |
چون بالشِ زَرْ نيست، بسازيم به خشتى |
|
كنايه ازاينكه: عاشقان را با تنعّم دنيوى واخروى چه كار؟ ديدار معشوق، آرام بخش ايشان است. اگر به مجاز دل خوش مى كنند، براى آن است كه دستشان از حقيقت كوتاه است.
ويا بخواهد بگويد: دوام وصال چون براى عاشق ميسّر نمى شود، به لحظه اى از آن هم اگر فراهم آيد راضى است.
ويا منظور اين باشد كه: تنها با عاشقى نمى توان معشوق را يافت واز جمالش بهرهمند گشت، بايد خود را مهيّاى پذيرش او نمود، وچون او رخسار نگشايد، در عبادتگاه عشق هم ننشستن خطاست. در جايى مى گويد:
|
عمرى است تا به راه غمت، رُو نهادهايم |
روى ورياىِ خلق، به يكسو نهادهايم |
|
|
هم جان بدان دو نرگسِ جادو سپردهايم |
هم دل بر آن دو سنبلِ هندو نهادهايم |
|
|
در گوشه اميد، چو نظّارِگان ماه |
چشم طلب بر آن خمِ ابرو نهادهايم |
|
|
تا سِحْرِ چشمِ يار، چه بازى كند، كه باز |
بنياد، بر كرشمه جادو نهادهايم |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٠، ص ١٢٢.