جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٥ - غزل ٥١٩ وصال او زعمر جاودان به
مىتوان پيمود، مىگويد: اى آن كه در نظر دارى طريق الى اللَّه را بپيمايى! آنچه راهبران مى گويند گوش فرا ده، زيرا رأى پير از بخت جوان كه در شادمانى زندگى مىنمايد بهتر مى باشد؛ در جايى مى گويد:
|
گداخت جان كه شود كارِ دل تمام ونشد |
بسوختيم در اين آرزوىِ خام ونشد |
|
|
فغان! كه در طلبِ گنجِ گُوهرِ مقصود |
شدم خرابِ جهانى زغم تمام ونشد |
|
|
دريغ ودرد! كه درجستجوى گَنجِ حضور |
بسى شدم به گدايى بَرِ كرام ونشد |
|
|
پيام كرد كه خواهم نشست با رندان |
بشد به رندى ودردى كشيم نام ونشد |
|
|
به كوى عشق منه بىدليلِ راه قدم |
كه من به خويش نمودم صد اهتمام ونشد[١] |
|
|
اگرچه زنده رود، آب حيات است |
ولى شيرازِ ما، از اصفهان بِهْ |
|
احتمال دارد خواجه در اين بيت اشاره به دو استادى بكند، كه يكى در اصفهان بوده، وديگرى در شيراز.
|
سخن اندر دهانِ دوست، گوهر |
وليكن نكته حافظ از آن بِهْ |
|
بخواهد بگويد: سخنانى كه دوستان محبوب در دهان دارند اگرچه زيباست، وهمه بيان معارف مى باشد؛ ولى نكته پردازىهاى خواجه از آن سخنان بهتر است.
الحق چنين است، شاهد بر آن، غزليّات اوست. در جايى مى گويد:
|
حافظ! ار سيم وزرت نيست، برو شاكر باش |
چه بِهْ از دولتِ لطفِ سخن وطبعِ سليم[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
چو حافظ، ماجراىِ عشقبازى |
نمىگويد كسى بر وجهِ احسن[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٣٣، ص ١٩١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٠، ص ٣١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٣، ص ٣٤٥.