جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٤ - غزل ٥١٩ وصال او زعمر جاودان به
لى، وَ ما خَشَعَ لى عَبْدٌ إلّاخَشَعَ لَهُ كُلُّ شَىْءٍ.»
[١]: (هيچ بنده اى مرا نشناخت مگر اينكه در برابر من فروتنى نمود، و هيچ بنده اى در پيشگاهم خاشع وفروتن نگرديد، مگر اينكه تمام اشياء براى او فروتنى مى نمايند.)
|
خدا را، از طبيب من بپرسيد |
كه آخر كى شود اين ناتوان بِهْ؟ |
|
اى آنان كه با دوست انسى برقرار نموده ايد واز هجران خلاصى يافته وبه درمان رسيدهايد! شما را به خدا سوگند مى دهم، كه از او بپرسيد هنوز وقت آن نشده كه با ديدارت درد خواجه ناتوان شده در هجرت را مداوا نمايى؟ به گفته خواجه در جايى:
|
مگرش صحبت ديرين من از ياد برفت |
اى نسيم سحرى! ياد دهش عهد قديم |
|
|
دلبر از ما به صد امّيد گرفت اوّل دل |
ظاهراً عهد فرامُش نكند خُلْقِ كريم[٢] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
گرچه افتاد ز زلفش گِرِهى در كارم |
همچنان چشمِ گشاد، از كَرَمش مى دارم |
|
|
پرده مطربم از دست برون خواهد برد |
آه! اگر زآنكه در اين پرده نباشد بارم |
|
|
به صد امّيد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليل دل گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
چون منش در گذر باد نمى يارم ديد |
با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم |
|
|
ديده بخت، به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى زعنايت؟ كه كند بيدارم[٣] |
|
|
جوانا! سر متاب از پند پيران |
كه راى پير، از بختِ جوان بِهْ |
|
اين بيت هم نصيحتى است به خود وآنان كه در راه عشق دوست و سلوكشان، به خود وافكار خويش اعتماد نمودهاند، وگمان مى كنند اين راه را بدون استاد وراهنما.
[١] - وافى، ج ٣، ابواب المواعظ، باب مواعظ اللَّه سبحانه، ص ٤٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٠، ص ٣١٦.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.