جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٤٥ - غزل ٥١٤ عيد است وموسم گل، ساقى! بيار باده
استوار ومستقيم روى و تمام وجودت را به سوى دين نما، همان سرشت خدايى كه همه مردم را بر آن آفريد.) عمل نمايم. به گفته خواجه در جايى:
|
حاليا، مصلحت وقت در آن مى بينم |
كه كَشَم رَخت به ميخانه وخوش بنشينم |
|
|
بس كه در خرقه سالوس زدم لافِ صلاح |
شرمسارِ رُخِ ساقىّ ومِىِ رنگينم |
|
|
جام مِىْ گيرم واز اهلِ ريا دور شوم |
يعنى از اهلِ جهان، پاك دلى بگزينم[١] |
|
|
واعظ كه دى نصيحت، مىكرد عاشقان را |
امروز ديدمش مست، تقوى به باده داده |
|
واعظ كه ديروز، عاشقان دوست را از باده نوشى وعشق ورزيدن به معشوق منع مىفرمود، وچون زاهد به عبادات قشرى دعوت مى نمود، امروز نه تنها از نصيحت ما دست كشيده، كه خود نيز تقواى ظاهر وقشرى را كنار گذاشته، وبا نوشيدن باده معرفت، به مستى گراييده. در جايى نسبت به زاهد مى گويد:
|
زاهدى را كه نبودى چو صوامع جايى |
بين كه در كُنجِ خرابات، مقام است امروز |
|
|
محتسب، بيهُده، گو: پند مده رندان را |
كآنكه با شاهد ومِىْ نيست، كدام است امروز؟![٢] |
|
وباز مى گويد:
|
هر زاهدى كه ديده، ياقوتِ مِىْ فروشت |
سجّاده ترك داده، پيمانه در كشيده[٣] |
|
|
اين يك دو روز ديگر، گُل را غنيمتى دان |
گر عاشقى، طرب جو، با ساقيانِ ساده |
|
اى خواجه! ويااى سالك! عمرت سپرى شد واز دوست بهره اى نگرفتى، وبهار.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦١، ص ٣٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٧، ص ٢٤٥.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٠٦، ص ٣٦٤.