جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٣٠ - غزل ٥١٢ دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده
|
به هواى لب شيرين دهنان چند كنى |
جوهرِ روح، به ياقوتِ مذاب آلوده |
|
وباز گفتند: اى خواجه اى كه طالب ديدار شيرين دهنان وشهود اسماء وصفات وتجلّيات دوستى! چه شده كه توجّه خود را از مظاهر ناپايدار وفانى برنمى دارى، ومى خواهى ميان مشاهده ظواهر ياقوت لبان فانى وديدن ملكوتشان جمع نمايى.
اين محال است؛ كه:
٣٤٠٧
«خابَ الوافِدُونَ على غَيْرِكَ، وَخَسِرَ المُتَعَرِّضُونَ إلّالَكَ، وَضاعَ المُلِمُّونَ إلّا بِكَ، وَأجْدَبَ المُنْتَجِعُونَ إلّامَنِ انْتَجَعَ فَضْلَكَ.»
[١]: (آنان كه بر غير تو فرود آمدند [وخواسته هايشان را از ديگران خواستند]، نوميد ومحروم گشتند، وآنان كه جز از تو طلب نمودند زيان بردند، وكسانى كه جز آهنگ وقصد تو را نمودند گمراه شدند، وآنان كه [فضل وبزرگى را] جستند با خشكى ونيستى مواجه شدند، مگر كسانى كه جوياى فضل تو بودند.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
به سرِّ جامِ جَمْ آنگه نظر توانى كرد |
كه خاك ميكده، كُحلِ بصر توانى كرد |
|
|
تو كز سراىِ طبيعت نمى روى بيرون |
كجا به كوى حقيقت گذر توانى كرد |
|
|
جمال يار ندارد نقاب وپرده، ولى |
غبارِ رَهْ بنشان، تا نظر توانى كرد[٢] |
|
آرى، آن كس كه هواى جانان دارد، نبايد روح خويش را به مظاهر عالم طبيعت مكدّر سازد، تا حقيقت براستى براى او جلوه گر شود. در جايى مى گويد:
|
من نه آن رندم، كه تركِ شاهد وساغر كنم |
محتسب داند، كه من اين كارها كمتر كنم |
|
|
چون صبا، مجموعه گل را به آبِ لطف شست |
كَجْ دلم خوان، گر نظر بر صفحه دفتر كنم |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٤٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٢، ص ١٢٣.