جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٤ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
|
ستاره اى بدرخشيد وماهِ مجلس شد |
دل رميده ما را، انيس ومونس شد |
|
|
نگار من، كه به مكتب نرفت وخط ننوشت |
به غمزه، مسئله آموزِ صد مدرّس شد[١] |
|
|
گرفته ساغر عشرت، فرشته رحمت |
زجرعه، بر رُخِ حور وپرى گلاب زده |
|
نگريستم كه سروش رحمت دوست (انبياء واولياء :) ساغر عشرت- رزقهاى معنوى- در دست دارند وجرعه اى از آن را به فرشتگان عنايت مى كنند.
وممكن است منظور از «فرشته رحمت»، نفحات الهى باشد. در جايى مى گويد:
|
غلام همّتِ آن نازنينم |
كه كار خير، بى روى وريا كرد |
|
|
خوشش بادا نسيمِ صبحگاهى! |
كه دردِ شبْ نشينان را دوا كرد[٢] |
|
|
زشور وعربده شاهدانِ شيرين كار |
شكر شكسته، سمن ريخته، رباب زده |
|
تجلّيات اسماء وصفاتى دوست را با شاهدان شيرين كار بهشتى چنان ديدم كه در مقابل وجد وحال وبرافروختگى وعطر افشانى وشيرين سخنى آنان ديگر شيرينى شكر وعطر ياسمن ووجدآوردن رُباب در نظرم نمى آمد. به گفته خواجه در جايى:
|
در خرابات مغان، نور خدا مى بينم |
اين عجب بين، كه چه نورى زكجا مى بينم |
|
|
هر دم از روى تو نقشى زَنَدم راهِ خيال |
با كه گويم كه در اين پرده چه ها مى بينم؟ |
|
|
كس نديده است زمشك ختن ونافه چين |
آنچه من هر سحر از باد صبا مى بينم[٣] |
|
|
عروس بخت، در آن حجله با هزاران ناز |
كشيده وسمه وبر برگِ گل گلاب زده |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١١، ص ١٧٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٤، ص ١٧٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٨، ص ٣٠٢.