جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٢ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
اين غزل حكايت از مشاهده اى مى كند كه در خلسه اى براى خواجه دست داده ودر آن ملكوت مظاهر بر وى آشكار گشته، با بيانات عاميانه واصطلاحات متعارفه وگفتار عاشقانه مى گويد:
|
دَرِ سراى مغان رُفته بود وآب زده |
نشسته پير وصلايى به شيخ وشاب زده |
|
در حال بىخودى از توجّه به عالم طبيعت ديدم پرده از رُخسار مظاهر بركشيده وگَرْدِ عالم طبيعت از آنان رُفْتِه ونور حضرت محبوب به چهره آنان صفاى خاصّى بخشيده بود، در اين حال پير طريقت (رسول اللَّه ٦، ويا علىّ ٧، ويا استاد) حاضران پير وجوان را به مشاهده جمال حضرت دوست دعوت مى نمود. در جايى مىگويد:
|
ديدم به خواب خوش، كه به دستم پياله بود |
تعبير رفت وكار، به دولت حواله بود |
|
|
چل سال رنج وغصّه كشيديم وعاقبت |
تدبير ما، به دستِ شراب دو ساله بود |
|
|
آن نافه مراد، كه مى خواستم زغيب |
در چين زلف آن بُتِ مشكين كلاله بود |
|
|
از دست برده بود وجودم، خمارِ عشق |
دولت مساعد آمد ومى در پياله بود[١] |
|
|
سبو كشان، همه در بندگيش بسته كمر |
ولى زطَرْفِ كُله، گوشه بر سحاب زده |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٨٥، ص ١٥٧.