جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢٣ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
ديدم همه موجودات از جمال وكمال دوست بهرهمند وكمر بندگىاش را بستهاند؛ ولى او را با كس التفاتى نيست. بخواهد بگويد:
|
شاهدان گر دلبرى زينسان كنند |
زاهدان را رخنه در ايمان كنند |
|
|
هر كجا آن شاخ نرگس بشكفد |
گلرخانش ديده نرگس دان كنند |
|
|
عيد رُخسار تو كو؟ تا عاشقان |
در وفايت، جان ودل قربان كنند[١] |
|
ويا بخواهد بگويد: عاشقان حضرت محبوب، كمر بندگى پير را بسته ودر زير سايه لطف ورحمت او قرار داشتند وسايه ابر در مقابل عظمت ولطف او قدر ومنزلتى نداشت.
|
فروغ جام وقدح، نورِ ماه پوشيده |
عذار مغبچگان، راهِ آفتاب زده |
|
باز ديدم نور جمال جانان از ملكوت مظاهر چنان آشكار گشته كه براى مظهريّت آنان آثارى نگذاشته؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٢]: (آگاه باش! كه او به هر چيزى احاطه دارد.) ونيز:
٣٥٠٢
«يامَنِ اسْتَوى بِرَحْمانِيَّتِهِ! فَصارَ العَرْشُ غَيْباً فى ذاتِهِ، مَحَقْتَ الآثارَ بِالآثارِ، وَمَحَوْتَ الأغْيارَ بِمُحيطاتِ أفْلاكِ الأنْوارِ.»
[٣]: (اى خدايى كه با صفت رحمانيّت [بر تمام موجودات] چيره گشتى، پس عرش [موجودات] در ذاتت غايب گرديد! آثار مظاهر را با آثار خويش از بين برده واغيار را با افلاك انوار احاطه كنندهات محو نمودى.) وديدم برافروختگى اسماء وصفات حضرتش با آنها از درخشش آفتاب پيشى گرفته؛ كه:
٣٥٤٧
«يا مَنْ تَجلّى بِكَمالِ بَهآئِهِ فَتَحَقَّقَتْ عَظَمتُهُ الإسْتِوآءَ.»
[٤]: (اى خدايى كه با نهايت فروغ وزيبايى جلوه نمودى تا اينكه عظمتت تمام مراتب وجود را فرا گرفت.) وبه گفته خواجه در جايى:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٥، ص ١٧٩.
[٢] - فصّلت: ٥٤.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٣٤٦.
[٤] - اقبال الاعمال، ص ٣٥٠.