جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٢١ - غزل ٥١١ در سراى مغان رفته بود وآب زده
غزل ٥١١ [: دَرِ سراى مغان رُفته بود وآب زده ...]
|
دَرِ سراى مغان رُفته بود وآب زده |
نشسته پير وصلايى به شيخ وشاب زده |
|
|
سبو كشان، همه در بندگيش بسته كمر |
ولى زطَرْفِ كُله، گوشه بر سحاب زده |
|
|
فروغ جام وقدح، نورِ ماه پوشيده |
عذار مغبچگان، راهِ آفتاب زده |
|
|
گرفته ساغر عشرت، فرشته رحمت |
ز جرعه، بر رُخِ حور وپرى گلاب زده |
|
|
زشور وعربده شاهدانِ شيرين كار |
شكر شكسته، سمن ريخته، رباب زده |
|
|
عروس بخت، در آن حجله با هزاران ناز |
كشيده وسمه وبر برگِ گل گلاب زده |
|
|
سلام كردم وبا من به روى خندان گفت: |
كه اى خمار كشِ مفلسِ شرابْ زده! |
|
|
كه اين كُنَدكه تو كردى، به ضعف همّت وراى؟ |
زكنج خانه شده، خيمه بر خراب زده |
|
|
وصال دولت بيدار، ترسمت ندهند |
كه خفته اى تو در آغوشِ بختِ خواب زده |
|
|
فَلَك، جَنيبه كشِ شاه نصرت الدّين است |
بيا ببين، مَلَكش دست در ركاب زده |
|
|
خِرد كه مُلْهَم غيب است، بَهْرِ كسب شرف |
ز روى صدق، صدش بوسه بر حباب زده |
|
|
بيا به ميكده حافظ! كه بر تو عرضه كنم |
هزار صف، زدعاهاى مستجاب زده |
|