جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٢ - غزل ٥٠٨ چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه
از بيت ختم اين غزل ظاهر مى شود كه خواجه را ديدارى با حضرت دوست بوده، محروم از آن گشته وبا توصيف مشاهده گذشتهاش، در مقام تمنّا وبازگشت آن عنايت از او بوده. مىگويد:
|
چراغ روى تو را، شمع گشت پروانه |
مرا زعشق تو با حال خويش پروا نِهْ |
|
كنايه از اينكه: اى محبوب بىهمتا! در گذشته چون به ديدارت نايل گشتم، همه مظاهرت را در جمال وكمال به تو تكيه زده ديدم؛ كه:
٣٤٠٠
«تَوَكَّلَ كُلُّ شَىْءٍ عَلَيْكَ.»
[١]: (تمام اشياء بر تو توكّل نموده.) وآنان را (دانسته وندانسته) چون پروانه به دورت گردنده مشاهده كردم؛ كه:
٣٤٠١
«وَبِعَظَمَتِكَ الَّتى تَواضَعَ لَها كُلُّ شَىْءٍ، وَبِقُوَّتِكَ الَّتى خَضَعَ لَها كُلُّ شَىْءٍ.»
[٢]: (و [از تو مسئلت دارم] به عظمتت كه هر چيزى در برابر آن فروتنى دارد، وبه قدرتت كه تمام اشياء براى آن خاضع وافتادهاند.)؛ پس از اين، «مرا زعشق تو با حال خويش پروا نِهْ» وچگونه مى توانم به خود پردازم وآرام داشته باشم.
خواجه در جايى از چنين ديدارى خبر داده ومى گويد:
|
زُلْفَيْنِ سِيَه، خم به خم اندر زده اى باز |
وقتِ من شوريده، به هم بر زده اى باز |
|
|
زآن روىِ نكو، چشمِ بَدان دور! كه امروز |
بر مَهْ زده اى طعنه وبر خور زده اى باز |
|
|
زد زمزمه عشق تو راهِ من سرمست |
آرى صنما! راه قلندر زده اى باز |
|
[١] - اقبال الاعمال، ص ٦٢٩.
[٢] - اقبال الاعمال، ص ٤٥.