جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٠٠ - غزل ٥٠٧ اى كه با سلسله زلف دراز آمدهاى!
|
مجلس انس وبهار وبحث عشق اندر ميان |
جام مِى نگرفتن از جانان، گران جانى بود[١] |
|
لذا مى گويد:
|
پيش بالاى تو ميرم، چه به صلح وچه به جنگ |
كه به هر حال، برازنده ناز آمدهاى |
|
قربان جمال محبوبى گردم كه هيچگاه از ناز خود نمى كاهد ومقام عزّت خود را حفظ مى كند تا كسى دم از خود نزند. در جايى مى گويد:
|
اى سَرْوِ نازِ حُسن! كه خوش مى روى به ناز |
عُشّاق را به ناز تو، هر لحظه صد نياز |
|
|
فرخنده باد طالع نازت! كه در ازل |
ببريده اند بر قَدِ سروت، قباى ناز |
|
|
آن را كه بوى عنبرِ زلف تو آرزوست |
چون عودگو: بر آتشِ سوزان بسوز وساز[٢] |
|
|
گفت: حافظ! دگرت خرقه، شراب آلوده است |
مگر از مذهبِ اين طايفه باز آمدهاى؟ |
|
از بيت ختم معلوم مى شود كه خواجه از توجّه ومراقبه به معشوق توبه نموده وسپس باز به مراقبه پرداخته. حضرت محبوب كه براى دلدارى او دگربار آمده تا ديدارش نصيب گرداند، به او خطاب فرموده كه: اى خواجه! چه شده دگربار به فطرت بازگشته، وتوبه از توبه نموده واز قشر به لُبّ پرداخته واز غفلت به مراقبه جمال ما مشغول گشتهاى؟ گويا از مذهب زُهّاد وخرقه پوشان باز آمده وپشت به طريقه آنان كردهاى. در جايى مى گويد:
|
مرا مِىْ دگرباره از دست برد |
به من باز آورد مِىْ دستبرد |
|
|
برو زاهدا! خُرده بر ما مگير |
كه كار خدايى، نه كارى است خُرد |
|
|
مرا از ازل عشق شد سرنوشت |
قضاىِ نوشته نشايد سِتُرد[٣] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٣، ص ١٦٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٦، ص ٢٣٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٩، ص ٢٠١.