جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٩٩ - غزل ٥٠٧ اى كه با سلسله زلف دراز آمدهاى!
|
آفرين بر دل نرم تو! كه از بَهْرِ ثواب |
كشته غمزه خود را، به نماز آمدهاى |
|
محبوبا! بنازم به تو معشوق با عطوفتى كه پس از كُشتن عاشقت، بر او نماز هم مىخوانى وبه مقام ومنزلت خويش آشنايش مى سازى. بخواهد بگويد: چون او را كُشتى، به منزلت فناى فعلى وصفتى واسمى وذاتى وبقاى بعد از فناء نايل مىگردانى. باز با اين بيان تقاضاى شهود ووصال، وكمال خود ودوستانش را مىنمايد. در جايى مى گويد:
|
بيا وكِشتى ما، در شطِ شراب انداز |
غريو و ولوله، در جان شيخ وشاب انداز |
|
|
مرا به كِشتى باده، درافكن اى ساقى! |
كه گفتهاند: نكويى كن ودرآب انداز |
|
|
مَهِل كه روزِ وفاتم، به خاك بسپارند |
مرا به ميكده بر، در خُم شراب انداز[١] |
|
|
زهد من با تو چه سنجد، كه به يغماى دلم |
مست وآشفته، به خلوتگه راز آمدهاى |
|
اى دوست! اين گونه كه مى بينمت بنا دارى در خلوتِ راز خود، مست وآشفته برايم تجلّى مى نمايى، معلوم مى شود كه مى خواهى مرا از من بستانى وبه زهد من پايان دهى. در جايى مى گويد:
|
ساقى ار باده از اين دست به جام اندازد |
عارفان را، همه در شُرب مدام اندازد |
|
|
ور چنين زير خَمِ زُلف نَهَد دانه خال |
اى بسا مرغِ خِرَد را كه به دام اندازد |
|
|
اى خوشا حالت آن مست! كه درياى حريف |
سر و دستار نداند، كه كدام اندازد[٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
خلوت ما را، فروغ از عكس جام باده باد |
زآنكه كُنج اهل دل، بايد كه نورانى بُوَد |
|
|
بى چراغِ جام در خلوت نمى آرم نشست |
وقتِ گُل، مستورىِ مَستان زنادانى بود |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١٣، ص ٢٤٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢١٢، ص ١٧٦.