جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٤ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
|
بسى نماند، كه روز فراق سرآيد |
رَأَيْتُ مِنْ هَضَباتِ الحِمى قِيامَ خِيامى[١] |
|
|
اميد هست، كه زودت به كام خويش ببينم |
تو شاد گشته به فرماندهى، ومن به غلامى[٢] |
|
وممكن است بنابر نسخه «باد صبا زِ ماهم ناگه نقاب برداشت» معنى اين باشد كه: باد صبا در اين هنگام كه در ناراحتى بسر مى بردم، پرده از رخسار محبوبم برداشت، واو را چون خورشيد كه از زير ابر بيرون آيد مشاهده نمودم؛ ولى معناى اوّل با گفتار گذشته وى وبيت ختم مناسبتر به نظر مى رسد.
|
حافظ چو طالب آمد، ساقى! بيار جامى |
حَتّى يَذُوقَ مِنْها كَأْساً مِنَ الكَرامَة[٣] |
|
اى دوست! حال كه خواجه خود را طالب خويش ديدى، جامى از مِىِ ديدارت به وى عطا كن تا از كرامتت در اين جهان برخوردار گردد؛ كه: «لَهُمْ دَرَجاتٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ مَغْفِرَةٌ وَ رِزْقٌ كَرِيمٌ»[٤]: (براى ايشان درجات وآمرزش ورزق و روزى گرامى [وبا ارزش] در نزد پروردگارشان خواهد بود.) ونيز: «إِنَّ الْأَبْرارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كانَ مِزاجُها كافُوراً»[٥]: (بدرستى كه نيكان از پيمانه [شرابى] كه به كافور آميخته شده، مىآشامند.) وبه گفته خواجه در جايى:
|
ساقيا! برخيز ودر دِهْ جام را |
خاك بر سر كن غمِ ايّام را |
|
|
ساغر مِىْ در كفم نِهْ، تا زسر |
بركشم اين دَلْقِ ازرق فام را[٦] |
|
[١] - از بلنديهاى مرغزار، برپايى خيمهها[ ى خويش] را نگريستم.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥٢١، ص ٣٧٤.
[٣] - تا حافظ، جامى از كرامت[ ات] را از آن بچشد.
[٤] - انفال: ٤.
[٥] - انسان: ٥.
[٦] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣، ص ٤٦.