جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٢ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
طبيب را گفتم: به گرد دوست گرديدن واختيار نمودن انس وعشق ويادش، به ملامت مبتلايم خواهد كرد. فرمود: مگر ممكن است عاشق شدن وملامت نكشيدن «وَاللَّهِ ما رَأَيْنا حُبّاً بِلا مَلامَة» آن هم فريفتگى به كسى كه در جمال وكمال يكتاست.
در جايى مى گويد:
|
صلاح از ما چه مى جويى؟ كه مستان را صلا گفتيم |
به دور نرگسِ مستت، سلامت را دعا گفتيم |
|
|
من از چشمِ خوشِ ساقى، خراب افتادهام؛ ليكن |
بلايى كز حبيب آمد، هزارش مرحبا گفتيم[١] |
|
در جاى ديگر مى گويد:
|
من وصلاح وسلامت، كس اين گمان نبرد |
كه كس به رند خرابات، ظنِّ آن نبرد[٢] |
|
خلاصه بخواهد به خود با اين بيان بگويد: از اختيار نمودن طريقه اى كه پيش گرفتهاى، اگرچه راه به جايى نبردهاى، نادم مباش؛ زيرا:
|
دى پير ميفروش، كه ذكرش به خير باد! |
گفتا: شراب نوش وغمِ دل ببر ز ياد |
|
|
گفتم: به باد مى دهدم باده، نام وننگ |
گفتا: قبول كن سخن وهرچه باد، باد |
|
|
سود وزيان ومايه، چو خواهد شدن زدست |
از بَهْرِ اين معامله، غمگين مباش وشاد |
|
|
بى خار، گل نباشد وبى نيش، نوش هم |
تدبير چيست؟ وضع جهان اينچنين فتاد[٣] |
|
|
حالِ درونِ ريشم، محتاج شرح نبود |
خود مى شود محقّق، از آبِ چشم خامه |
|
محبوبا! اشك ديدگانم خوب حكايت از درون ريشم در اشتياق مشاهده جمالت مىكند، ونشان مى دهد كه چگونه شعلههاى آتش فراقت در آن زبانه كشيده، كه:
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٨، ص ٣٣٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤٨، ص ٢٠١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٨، ص ١٥٣.