جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٣ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
٣٥٤٤
«إلهى! ... ضُرّى لايَكْشِفُهُ غَيْرُ رَأْفَتِكَ، وَغُلَّتى لايُبَرِّدُها إلّاوَصْلُكَ، وَلَوْعَتى لايُطْفِئُها إلّالِقآؤُكَ، وَشَوْقى إلَيْكَ لايَبُلُّهُ إلّاالنَّظَرُ إلى وَجْهِكَ، وَقَرارى لايَقِرُّ دُونَ دُنُوّى مِنْكَ.»
[١]: (معبودا! ... رنج وگرفتارىام را جز رأفت ومهربانىات برطرف نمى نمايد. وسوز وحرارت درونىام را جز وصالت فرو نمى نشاند، وآتش باطنىام را جز لقايت خاموش نمى كند، وبه شوقم به تو، جز نظر به روى [واسماء وصفات] ات آب نمى پاشد، وقرارم جز به نزديكى به تو آرام نمى گيرد.) بخواهد بگويد:
|
بيا كه با تو بگويم، غم وملالت دل |
چرا كه بىتو ندارم، مجال گفت وشنيد |
|
|
بهاىِ وصل توگر جان بود، خريدارم |
كه جنسِ خوب، مُبصِّر به هرچه ديد، خريد |
|
|
مريز آب سرشكم، كه بىتو، دور از تو |
چو باد مى شد ودر خاكِ راه مى غلطيد |
|
|
به لب رسيد مرا جان وبرنيامد كام |
به سر رسيد اميد وطلب به سر نرسيد[٢] |
|
در ناراحتى واظهار اشتياق به محبوب بودم، كه:
|
باد صبا زحالم[٣]، ناگه نقاب برداشت |
كَالشَّمْسِ فى ضُحاها تَطْلَعْ مِنَ الغَمامَة[٤] |
|
باد صبا وپيام آورنده از جانب او بيامد ونقاب از چهره دلم برداشت ومژده وصالم بداد، به گونه اى كه خورشيدِ جمالش، از پس ابرهاى وجود خود وموجودات به درآمد واو را با ديده دل ديدم. در جايى مى گويد:
|
پيام دوست شنيدن، سعادت است وسلامت |
فداىِ خاكِ دَرِدوست باد، جانِ گرامى! |
|
|
خوشا دمى كه درآيى وگويمت: بسلامت |
قَدِمْتَ خَيْرَ قُدُومٍ، نَزَلْتَ خَيْرَ مَقامٍ[٥] |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٩٤، ص ١٥٠- ١٤٩.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٥٣، ص ١٣٧.
[٣] - در نسخه اى به جاى« حالم»،« ماهم» آمده است.
[٤] - بسانِ آفتاب هنگام چاشت كه از[ پشت] ابر سرمى كشد.
[٥] - خوش آمدى، وبه جايگاه خوبى وارد شدى.