جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨١ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
|
عاشقِ خسته، زدردِ غم هجران تو سوخت |
خود نپرسى تو كه آن عاشقِ غمخوار كجاست[١] |
|
|
پرسيدم از طبيبى، احوال دوست، گفتا: |
فى بُعْدِها عَذابٌ، فى قُرْبِها سَلامَة[٢] |
|
از استاد وطبيبى (كه درد مرا مى فهميد، ودواى مرا مى دانست) پرسيدم: مبتلايان فراق دوست را، دوا چيست؟ گفت: اين دردى است كه دوايش نزديكى به او مىباشد، واز دوريش انتظار سلامتى نبايد داشت، وهمواره بايد عاشق در آتش هجرانش بسوزد تا قابليّت ديدارش را پيدا كند. در نتيجه با اين بيان مى خواهد بگويد:
|
مىسوزم از فراقت، رو از جفا بگردان |
هجران بلاى ما شد، يارب! بلا بگردان |
|
|
اى نور چشمِ مستان! در عين انتظارم |
چنگ حزين وجامى، بنواز يا بگردان |
|
|
دوران چو مى نويسد، بر عارض بُتان خط |
يارب نوشته بد، از يار ما بگردان |
|
|
حافظ! زخوب رويان، قسمت جز اينقدر نيست |
گر نيستت رضايى، حكم قضا بگردان[٣] |
|
|
گفتم: ملامت آرد، گر گِرْدِ دوست گردم |
وَاللَّهِ ما رَأَيْنا حُبّاً بِلا مَلامَة[٤] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٩٥، ص ١٠٠.
[٢] - در بُعد ودورىاش، عذاب، ودر قرب ونزديكىاش سلامتى است.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٤، ص ٣٥١.
[٤] - به خدا سوگند، ما عشق ودوستى بىسرزنش نديدهايم.