جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٨٠ - غزل ٥٠٤ از خون دل نوشتم، نزديك يار نامه
نموده كه براى ديدارش تلاش نمودن جز ندامت نخواهد داشت؛ لذا از كوشش بى فايده خوددارى كردم، اميد است روزى مرا مورد لطف خود قرار دهد. بخواهد بااين بيان بگويد:
|
بفكن بر صف رندان، نظرى بهتر از اين |
بر در ميكده ميكن، گذرى بهتر از اين |
|
|
آن كه فكرش، گره از كارِ جهان بگشايد |
گو: در اين نكته بفرما، نظرى بهتر از اين[١] |
|
وبگويد:
|
بى مِهْرِ رُخَت، روز مرا نور نمانده است |
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است |
|
|
مِنْ بعد چه سود؟ ار قدمى رنجه كند دوست |
كز جان رمقى، در تن رنجور نمانده است |
|
|
صبر است مرا چاره، زهجران تو، ليكن |
چون صبر توان كرد، كه مقدور نمانده است[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
دارم من از فراقت در ديده صد علامت |
لَيْسَتْ دُمُوعُ عَيْنى هذى لَنَا العَلامَة[٣] |
|
محبوبا! تنها اشك چشمم خبر از سختى روزگار فراقم نمى دهد، آثار ديگر هم در ديدگانم وجود دارد (ريختن مژهها، سرخى سپيدى چشم، رفتن نور از آن، وزخم پلكها وغير آن) كه نشانگر آن است، در هجرت چه مى كشم، بخواهد بگويد:
|
مدّتى شد، كآتشِ سوداىِ او در جان ماست |
وين تمنّا بين، كه دايم در دل ويران ماست |
|
|
مَرْدُمِ چشمم، به خوناب جگر غرقند، از آنك |
چشمه مِهْرِ رُخَش، در سينه نالان ماست[٤] |
|
وبگويد:
|
اى نسيم سحر! آرامگه يار كجاست؟ |
منزل آن مَهِ عاشقْ كُشِ عيّار كجاست؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٥، ص ٣٥١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٧، ص ١٠٨.
[٣] - تنها اين اشكهاى چشم، نشانه[ فراق] نيست.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٠٨، ص ١٠٩.