جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٥ - غزل ٥٠٣ مطرب خوش نوا! بگو، تازه به تازه نو به نو
|
حريفى بُد مرا ساقى، كه در شب |
ز زلف ورُخ نمودى شمس وفى را[١] |
|
|
با صنمى چو لعبتى، خوش بنشين به خلوتى |
بوسه ستان به آرزو، تازه به تازه نو به نو |
|
اى نفحات به وجد آورنده عاشقان! انس شما با محبوب سبب مى شود كه تازه به تازه از يار وجمال وكمالش براى آنان سخنها گوييد، وهر دم از او برايشان پيامهاى شورانگيز بياوريد، چون با يار دلنشينم (كه در كمالات بىانتهاست) خلوت كرديد وبوسههاى آرزومندانه گرفتيد، نزد من آييد تا آثار محبّتهاى او را در شما ببينم وبهرهمند گردم.
وممكن است خطاب خواجه در اين بيت با خود باشد، بخواهد بگويد:
|
نصيحتى كُنَمت، بشنو وبهانه مگير |
هر آنچه ناصح مشفق بگويدت بپذير |
|
|
زوصل روى جوانان، تمتّعى بردار |
كه در كمينگه عمر است مكرِ عالَم پير |
|
|
نعيم هر دو جهان، پيش عاشقان به جوى |
كه اين متاع قليل است وآن بهاى حقير |
|
|
بنوش باده وعزمِ وصال جانان كن |
سخن شنو، كه زنندت زبام عرش صفير[٢] |
|
لذا مى گويد:
|
بَرْ ز حيات كى خورى؟ گر نه مدام مِىْ خورى |
باده بخور به ياد او، تازه به تازه نو به نو |
|
اى خواجه! آن زمان از حيات وزندگى اين جهان وعالم باقى بهره خواهى برد كه همواره ياد حضرت محبوب را اختيار نمايى؛ وگرنه گهگاه مراقب او بودن، روشنايى وكمال نخواهد بخشيد؛ پس «باده بخور به ياد او، تازه به تازه نو به نو»؛ كه:
٣٣٨١
«يا مَوْلاىَ! بِذِكْرِكَ عاشَ قَلْبى.»
[٣]: (اى سرور من! دلم به ياد تو زنده است.) ونيز:
٣٣٨٢
«إلهى! ... أنْتَ الَّذى
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٨، ص ٤٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٤، ص ٢٣٦.
[٣] - اقبال الاعمال، ص ٧٣.