جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٧٠ - غزل ٥٠٢ اى در چمن خوبى، رويت چو گل خود رو
بيآزارد كه از او بازت دارد وحضرتش به گفتار آنان گوش فرا دهد؛ ولى چون يارت نازنين است وبه رحمت والطاف واسعهاش همه بندگان را مورد عنايت قرار مىدهد، وتو هم از آنان مى باشى. چه باك از خبث بدگويان؟ به گفته خواجه در جايى:
|
حاليا مصلحت وقت در آن مى بينم |
كه كشم رَخْت به ميخانه وخوش بنشينم |
|
|
جامِ مى گيرم واز اهل ريا دور شوم |
يعنى از اهل جهان، پاكدلى بگزينم |
|
|
سر به آزادگى از خلق برآرم چون سرو |
گر دهد دست كه دامن زجهان برچينم[١] |
|
|
با ما بِهْ از اين مى باش، تا راز نگردد فاش |
نبود بد اگر باشى، با دلشدگان نيكو |
|
اى دوست! رفتارت با من بهتر از اين باشد واز جمالت بهره مندم ساز تا در فراقت نسوزم وبه ناليدن وگريستن رازِ ميان من وتو فاش نشود، خوش رفتار بودن با دلشدگانت بد نيست ونيكو طريقه اى است.
ويا بخواهد بگويد: اگر با من بِهْ از اين باشى وبه وصالت نايلم سازى، ديگر بد وبدگو نخواهم ديد وناراحتى نخواهم نمود. در جايى مى گويد:
|
پيرِ ما گفت: خطا بر قلم صنع نرفت |
آفرين بر نظرِپاكِ خطاپوشش باد![٢] |
|
ونيز در جايى مى گويد:
|
مرغ دلم طايرى است، قدسىِ عرشْ آشيان |
از قفسِ تن ملول، سير شده از جهان |
|
|
از دَرِ اين خاكدان، چون بپرد مرغِ ما |
باز نشيمن كند، بر سر آن آشيان[٣] |
|
|
استاد غزل سعدى است، پيش همه كس، امّا |
دارد سخنِ حافظ، طرزِ سخنِ خواجو |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٦١، ص ٣٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٠، ص ١٨٢.
[٣] - ديوان حافظ چاپ قدسى، غزل ٤٨٢، ص ٣٥٠.