جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٦٨ - غزل ٥٠٢ اى در چمن خوبى، رويت چو گل خود رو
|
در خرابات مغان، نور خدا مى بينم |
اين عجب بين، كه چه نورى زكجا مى بينم |
|
|
هر دم از روى تو نقشى زَنَدم راهِ خيال |
با كه گويم، كه در اين پرده چه ها مى بينم |
|
|
نيست در دايره، يك نقطه خلاف، از كم وبيش |
كه من اين مسئله بىچون وچرا مى بينم[١] |
|
ويا بخواهد بگويد:
|
آن كيست؟ كز روى كرم، با من وفادارى كند |
بر جاىِ بدكارى چو من، يك دم نكوكارى كند |
|
|
اوّل به بانگ ناى ونى، گويد به من پيغام وى |
وآنگه به يك پيمانه مِىْ، با من هوادارى كند |
|
|
زآن طُرّه پر پيچ وخم، سهل است اگر بينم ستم |
از بند وزنجيرش چه غم، آن كس كه عيّارى كند؟[٢] |
|
|
آن رايحه زلف است، يا لَخْلَخه عنبر؟ |
يا غاليه[٣] مىسايد، در باغچه حُسن او؟ |
|
محبوبا! اين عطرى كه من از كثرات عالم استشمام مى كنم، از آنان است، ويا پاره هايى از عنبر با آنها، ويا پرتوى از اسماء وصفات وحُسن توست كه به عطرافشانى وخودنمايى از مظاهرت مى بويم؟ در جايى مى گويد:
|
هَوَسِ باد بهارم به سوى صحرا برد |
باد، بوى تو بياورد وقرار از ما برد |
|
|
هركجا بود دلى، چشم تو بُرد از راهش |
نه دل خسته بيمار مرا تنها برد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٨، ص ٣٠٢.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٢٨، ص ١٢١.
[٣] - غاليه، عطر مخصوصى است كه براى منصور دوانيقى ساختند وبرايش آوردند، چون بوييد، گفت:« غالِيَةٌ.» يعنى، يكتاست، پس از آن، به عطر بسيار خوب غاليه گفته شده.