جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٥ - غزل ٤٩٧ خط عذار يار، كه بگرفت ماه از او
|
من از ديار حبيبم، نه از بلاد رقيب |
مهيمنا! به رفيقان خود رسان بازم |
|
|
خداى را مددى، اى دليل راه! كه من |
به كوى ميكده ديگر عَلَم برافرازم[١] |
|
|
حافظ كه سازِ مجلس عشّاق راست كرد |
خالى مباد عرصه اين بزمگاه از او! |
|
اى دوست! اين من وهمّت من كه خود را آماده نمودهام تا همنشين عشّاقت باشم ودر زمره آنانم قرار دهى. اميد آنكه در بزمگاهِ «عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ»[٢]: (نزد پادشاه مقتدر.) و «عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ»[٣]: (نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.) مرا هم جاى دهى. در جايى مى گويد:
|
به چشم وابروى جانان، سپردهام دل وجان |
زدر درآ وتماشاىِ باغ ومنظر كن |
|
|
از آن شمايل والطاف وحُسن خوش، كه تو راست |
ميان بزمِ حريفان چو شمع سر بر كن |
|
|
زخاك مجلس ما، اى نسيم باغ بهشت! |
ببر شمامه وچون عود، عطر مجمر كن[٤] |
|
وممكن است بخواهد بگويد: خواجهات كه با گفتار عاشقانهاش مجالس فريفتگانت را صفا ومعنويّت بخشيد، به خود راهش ده كه از تو بىبهره نباشد. در جايى مى گويد:
|
دلِ حافظ چو صبا، بر سر كوىِ تو مقيم |
دردمندى است، به امّيد دوا مى گردد[٥] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٥٣، ص ٣٣١.
[٢] - قمر: ٥٥.
[٣] - آل عمران: ١٦٩.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٤، ص ٣٤٥.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٨١، ص ٢٢٢.