جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٣٣ - غزل ٤٩٧ خط عذار يار، كه بگرفت ماه از او
وممكن است منظور از «باده فروشان»، علىّ ٧، ويا اساتيد وبرجستگان باشند.
بخواهد بگويد: غم دورى دلدارم هرچه مى خواهد بگو بكند، براى آرامش آن به دامن اوليائش دست زدهام.
|
كردارِ اهل صومعه كرد مِىْ پرست[١] |
اين دود بين، كه نامه من شد سياه از او |
|
اعمال وكردار رياكارانه وخود پرستى وبر خلاف فطرت عمل نمودنِ اهل صومعه، مرا به مِىْ پرستى وپيمودن طريقِ فطرت وتنها به دوست نظر داشتن واداشت، با اين همه عوض اينكه من آنان را نامه سياه بخوانم، آنان مرا به خيال خود سياه نامه وگناه كار مى دانند، «اين دود بين، كه نامه من شد سياه از او» به گفته خواجه در جايى:
|
خيز، تا خرقه صوفى به خرابات بريم |
دفتر زُرق به بازار خرافات بريم |
|
|
تا همه خلوتيان، جام صبوحى گيرند |
چنگ وسنجى، به دَرِ پير مناجات بريم |
|
|
ورنهد در ره ما، خارِ ملامت زاهد |
از گُلِسْتانْش، به زندانِ مكافات بريم |
|
|
سوى رندان قلندر، به رَهْ آوردِ سفر |
دلق شطّاحى وسجّاده طامات بريم[٢] |
|
|
ساقى! چراغ مِىْ به رَهِ آفتابدار |
گو: برفروز مشعله صبحگاه از او |
|
اى دوست! در ساعتى كه ابتداى شروع طلوع آفتاب است وسپيده صادق مىخواهد آشكار شود، مرا به مشاهده جمال وتجلّياتت بهرهمند ساز و به من بگو:
صبح خود را به روشنايى جمالم آغاز كن. در جايى مى گويد:
|
زدر درآ وشبستانِ ما منوّر كن |
دَماغِ مجلس روحانيان معطّر كن |
|
|
ستاره شب هجران، نمىفشاند نور |
به بام قصر برآ وچراغِ مَهْ بر كن |
|
[١] - در تعبير« مِىْ پرست» لطافتى است كه در« ميخواره» نيست.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٦، ص ٣٠٠.