جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٦ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
ما لا تَعْلَمُونَ»[١]: (من از چيزهايى كه شما آگاه نيستيد، آگاهم.) ونيز: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»[٢]: (وهمه نامهاى خود را به آدم آموخت.) مرا بر آن داشت كه همّت خويش بگمارم وبه گفتار نادانان عالم طبيعت گوش ندهم تا وصالت را بيابم.
|
مِهر رُخت سرشت من، خاك درت بهشت من |
عشق تو سرنوشت من، راحت من رضاى تو |
|
دلدارا! گِلَم را با محبّت وعشق به جمالت آميختهاى، و: «وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي»[٣]: (واز روح خويش در او دميدم.) وهمچنين: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[٤]: (همان سرشت خدايى كه مردم را بر آن آفريد.) فرمودهاى، با اين همه چگونه مى توانم دوستت ندارم وخاك در تو گشتن وعبوديّتت، مرا بهشت نباشد؛ كه: «يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ! ارْجِعِي إِلى رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً، فَادْخُلِي فِي عِبادِي، وَ ادْخُلِي جَنَّتِي»[٥]: (اى نفس مطمئن وروان آسوده، به سوى پروردگارت بازگرد، در حالى كه هم تو از او خشنودى وهم او از تو خرسند است.) ونيز: «وَ ما لِيَ لا أَعْبُدُ الَّذِي فَطَرَنِي وَ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»[٦]: (وچرا خدايى را كه مرا آفريده وشما به سوى او رجوع خواهيد نمود، نپرستم؟!) وهمچنين: «إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ، إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً»[٧]: (هر آن كه در آسمانها وزمين است، به صورت بنده وبرده به سوى خداوند بسيار مهربان مى آيند.) محبوبا! سرنوشت وپايه خلقت مرا بر عشق خود نهادى؛ كه:
٣٧٧٥
«وَبَعَثَهُمْ فى سَبيلِ مَحَبَّتِهِ.»
[٨]: (وآنها را در راه اراده خويش.
[١] - بقره: ٣٠.
[٢] - بقره: ٣١.
[٣] - ص: ٧٢.
[٤] - روم: ٣٠.
[٥] - فجر: ٣٠- ٢٧
[٦] - يس: ٢٢.
[٧] - مريم: ٩٣.
[٨] - صحيفه سجاديّة، دعاى ١.