جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٢٧ - غزل ٤٩٦ تاب بنفشه مى دهد، طره مشكساى تو
روان گردانيده ودر طريق محبّتش برانگيخت.)، با اين همه راحتى من در رضايت وخشنودى توست؛ كه: «رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمْ، وَ رَضُوا عَنْهُ»[١]: (هم خدا از آنان، وهم ايشان از خدا خشنود گشتند.)؛ لذا مى گويد:
|
دلق گداى عشق را، گنج بُوَد در آستين |
زود به سلطنت رسد، هر كه بُوَد گداى تو |
|
محبوبا! آن كس كه به فقر ذاتى خود پى بَرَد، ومشاهده نمايد كه ذاتاً واسماً وصفتاً وفعلًا از خود چيزى ندارد، چنين كسى در آستين دلق گداىاش گنجى داشته وبه سلطنت حقيقى راه يافته؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً»[٢]: (براستى كه جانشينى براى خود در زمين قرار مى دهم.) ونيز:
٣٩٩٦
«عَبْدى! أطِعْنى، أجْعَلْكَ مَثَلى؛ أنَا حَىٌّ لاأمُوتُ، أجْعَلُكَ حَيّاً لاتَمُوتُ؛ أنَا غَنِىٌّ لاأفْتَقِرُ، أجْعَلُكَ غَنِيّاً لاتَفْتَقِرُ؛ أنَا مَهْما أشآءُ يَكُونُ، أجْعَلُكَ مَهْما تَشآءُ يَكُونُ.»
[٣]: ( [اى] بندهام! طاعت وبندگى مرا بنما تا تو را نمونه خويش گردانم، من زنده اى هستم كه مرگ را به من راهى نيست، تو را نيز حياتى بخشم كه مرگى در پى نداشته باشد، من بىنيازى هستم كه هرگز نيازمند نمى شوم، تو را نيز آنچنان بىنياز گردانم كه هرگز فقير نشوى، من هرچه بخواهم موجود مى شود، تو را نيز چنان گردانم كه هرچه بخواهى موجود شود.)
|
شاهْ نشينِ چشمِ من، تكيه گه خيال توست |
جاىِ دعاست شاه من! بى تو مباد جاى تو |
|
معشوقا! خيال تو در چشم من جاى دارد، بايد از تو بخواهم كه همواره در ديدهام قرار داشته باشى وهيچ زمان از خيال تو غافل نباشم، تا شايد روزى به خود راهم دهى. در جايى مى گويد:
|
خيال روى تو، در هر طريق همرهِ ماست |
نسيم موى تو، پيوندِ جانِ آگه ماست |
|
[١] - مائدة: ١١٩.
[٢] - بقره: ٣٠.
[٣] - الجواهر السنيّة، ص ٣٦١.