جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ١٠٧ - غزل ٤٩٣ اى خون بهاى نافه چين، خاك راه تو
اين بنده عاشقت افتد واز مشاهدهات برخوردار گردم. در واقع با اين بيان گله وتقاضاى پايان يافتن هجرانش را نموده. در جايى مى گويد:
|
روا مدار كه جان بر لب است وما زجهان |
نديده كام دل از آن لب ودهان برويم |
|
|
گداى كوى شماييم وحاجتى داريم |
روا مدار، كه محروم از آستان برويم |
|
|
نشان وصل به ما دِهْ، به هر طريق كه هست |
كه بارى از پىِ وصل تو، بر نشان برويم |
|
|
مگو كه حافظ! از اين در برو، براى خدا |
كه هرچه راى تو باشد، جز اين بر آن برويم[١] |
|
|
حافظ! طمع مَبُر زعنايت، كه عاقبت |
آتش زَنَد به خرمنِ غم، دودِ آهِ من |
|
خواجه در بيت ختم به خود اميد داده كه: طمع بريدن از عنايت حضرت دوست سزاوار نيست، اميد آنكه آه ونالهات خرمن غمِ هجرت را يكسره بسوزد وبه ديدارش نايل آيى. در جايى مى گويد:
|
رسيد مژده، كه ايّام غم نخواهد ماند |
چنان نماند وچنين نيز هم نخواهد ماند |
|
|
سروش عالم غيبم بشارتى خوش داد |
كه بر در كَرَمش، كس دُژَم نخواهد ماند |
|
|
چه جاى شكر وشكايت زنقش نيك وبد است |
كه كس هميشه گرفتارِ غم نخواهد ماند |
|
|
زمهربانىِ جانان، طمع مَبُر حافظ! |
كه نقش مِهْر ونشانِ ستم نخواهد ماند[٢] |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٦، ص ٣٢٧.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٩، ص ١٦٧.