جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٤ - غزل ٧ دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
با اين همه كه استاد ما را از مسجد به ميخانه رهنمون گشت و ديدارمان حاصل شد، از آن ديدار محروم گشتيم و باز تمنّاى آن را داريم (با آنكه مى دانيم تو معشوقى نيستى كه به عاشق خود اعتنا داشته باشى، و جز خود را نمى توانى ببينى، و همواره در مقام كُشتن و فناى عاشقانت هستى) آيا ممكن است آه و ناله ما شبى در دلت اثر گذارد و از بىاعتنايى به ما دست بردارى و باز به مشاهده جمالت نايلمان سازى.
خلاصه آنكه: خواجه با اين بيان تمنّاى وصال دوباره دوست را نموده، در جايى مى گويد:
|
وصال او ز عُمرِ جاودان بِهْ |
خداوندا! مرا آن دِهْ كه آن بِهْ |
|
|
به شمشيرم زد و با كس نگفتم |
كه رازِ دوست، از دشمن نهان بِه |
|
|
گلى كآن پايمالِ سَروِ ما گشت |
بُوَد خاكش ز خونِ ارغوان بِه[١] |
|
|
مرغ دل را صيدِ جمعيّت به دام افتاده بود |
زلف بگشادى و باز از دست شد نخجيرِ ما |
|
مرغ دل ما، در دام جمعيّت خاطر افتاده بود و توجّهى جز به تو نداشتيم، ولى افسوس! كه زلف بگشادى و كثرات و مظاهرت را در نظر ما جلوه گر ساختى و شكار و صيدى كه از ملكوت آنها بر ما جلوه گر نموده بود، از دست داديم، به گفته خواجه در جايى:
|
زلفت، هزار دل به يكى تارِ مو ببست |
راه هزار چاره، گر از چار سو ببست |
|
|
تا عاشقان به بوى نسيمش دهند جان |
بگشود نافه و دَرِ هر آرزو ببست |
|
|
شيدا از آن شدم، كه نگارم چو ماهِ نو |
ابرو نمود و جلوه گرى كرد و رُو ببست[٢] |
|
لذا باز مى گويد:
|
باد بر زلف تو آمد، شد جهان بر من سياه |
نيست از سوداى زلفت، بيش از اين توفير ما |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٥١٩، ص ٣٧٣.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٧، ص ٦٢.