جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٢ - غزل ٧ دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
|
همچو چنگم به كنار آر و بده كامِ دلم |
يا كه چون نِىْ ز لبانت، نَفَسى بنوازم[١] |
|
و در جايى پس از رسيدن به اين معنى مى گويد:
|
در ازل داده است ما را ساقىِ لَعْلِ لَبَت |
جرعه جامى، كه من سر گَرمِ آن جامم هنوز[٢] |
|
|
عقل اگر داند كه دل در بند زلفش چون خوش است |
عاقلان، ديوانه گردند از پىِ زنجير ما |
|
علّت آنكه بر ما سخت مى آيد از مسجد به ميخانه رويم، آن است كه عقل مىگويد: خويش را در مشقّت و ابتلائات ميافكنيد؛ امّا اگر عاقلان آگاه گردند كه چگونه عاشقانت در پيچش دام زلفت خشنودند و در كثرات با مشاهده حضرت دوست چه بهره ها دارند، و با مظاهرت، ملكوتِ آنها را چگونه مى نگرند، آنان نيز ديوانه مى شوند تا چون ما به زنجير زلفت گرفتار آيند و تو را محيط به همه موجودات ببينند؛ كه: «أَلا! إِنَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ مُحِيطٌ»[٣]: (آگاه باش! بدرستى كه او به هر چيزى احاطه دارد.) در نتيجه مى خواهد بگويد: منتهى آرزوى ما بايد اين باشد كه از مسجد به ميخانه رويم. به گفته خواجه در جايى:
|
مُشكلِ عشق، نه در حوصله دانش ماست |
حلِّ اين نكته، بدين فكر خطا نتوان كرد[٤] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
عاقلان، نقطه پرگارِ وجودند ولى |
عشق داند كه در اين دايره، سر گردانند |
|
|
وصف رخساره خورشيد، ز خفّاش مپرس |
كه در اين آينه، صاحبنظران حيرانند |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٧، ص ٣٠١.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٨، ص ٢٤٠.
[٣] - فصّلت: ٥٤.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.