جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٧٣ - غزل ٧ دوش از مسجد سوى ميخانه آمد پير ما
|
گر به نزهتگهِ ارواح بَرَد بوىِ تو باد |
عقل و جان، گوهرِهستى به نثارافشانند[١] |
|
|
روى خوبت، آيتى از لطف بر ما كشف كرد |
زين سبب، جز لطف وخوبى نيست در تفسيرما |
|
با آنكه رفتار استاد بر ما گران مى آمد، امّا چون آن را پذيرفتيم ديگر تدبير امر نداشتيم و جمال نيكوى تو را با مظاهرت مشاهده نموده و در آنجا جز جلوه لطف و خوبى از ديدارت چيز ديگرى نديديم؛ كه: «الَّذِي أَحْسَنَ كُلَّ شَيْءٍ خَلَقَهُ»[٢]: (خدايى كه آفرينش هر چيزى را نيكو قرار داد.) در جايى مى گويد:
|
منم كه شهره شهرم به عشق ورزيدن |
منم كه ديده نيالودهام به بد ديدن |
|
|
مراد ما ز تماشاى باغِ عالم چيست؟ |
به دست مَرْدُمِ چشم از رُخ تو گل چيدن |
|
|
ز خطّ يار بياموز مِهْر با رُخِ خوب |
كه گِرد عارضِ خوبان، خوش است گرديدن[٣] |
|
و در جايى مى گويد:
|
حُسنت به اتّفاقِ ملاحت، جهان گرفت |
آرى، به اتّفاق، جهان مى توان گرفت |
|
|
آسوده بر كنار، چو پرگار مى شدم |
دوران، چو نقطه، عاقبتم در ميان گرفت |
|
|
بربرگِ گُل زخونِ شقايق نوشتهاند |
كآنكس كه پخته شُدمِى چون ارغوان گرفت[٤] |
|
|
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبى |
آهِ آتش بار و سوز ناله شبگير ما؟ |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٢، ص ١٤٩.
[٢] - سجده: ٧.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٨٣، ص ٣٥٠.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٦٧، ص ٨٢.