جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٩ - غزل ٤٧ خدا چو صورت ابروى دلرباى تو بست
بخواهد بگويد: نه تنها من، كه همه موجوداتت را نواى توست كه به وجد و طرب درآورده.
|
زكارِ ما و دلِ غنچه صدگره بگشود |
نسيم صبح، چو دل در رَهِ هواى تو بست |
|
خلاصه آنكه: معشوقا! نه تنها نفحات و نسيمهاى قدسىات، سحرگاهان از كار بسته دلدادگان جمالت گره گشود و آنان را به تو متوجّه ساخت، از آنان هم كه هنوز در حجاب بسر مى بردند و از تو جز بويى نشنيده بودند گره گشايى نمود. بخواهد با اين بيان بگويد: خواجهات را از نسيمهاى روح افزاى صبحگاهان كه بندگان خاصّت را با آن مى نوازى و به ديدارت نايل مى سازى، بهرهمند نما. در جايى مى گويد:
|
مژده وصل تو كو؟ كز سر جان برخيزم |
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم |
|
|
يارب! از ابرهدايت برسان بارانى |
پيشتر ز آنكه چو گردى زميان برخيزم |
|
|
به ولاى تو، كه گر بنده خويشم خوانى |
از سر خواجگىِ كون و مكان برخيزم |
|
|
تو مپندار كه از خاك سر كوى تو من |
به جفاى فلك و جور زمان برخيزم[١] |
|
و ممكن است منظور وى از «نسيم صبح»، رسول اللَّه ٦ باشد بخواهد بگويد:
حضرتش ٦ چون عشق تو را اختيار نموده بود، از مشكلاتِ كار عاشقانت گره گشايى مى نمود.
|
مرا به بندِتو، دورانِ چرخ راضى كرد |
ولى چه سود؟ كه سر رشته در رضاى تو بست |
|
آرى، خواسته آدم ابوالبشر ٧ و فرزندانش اين نبوده و نيست كه گرفتار زندان عالم خاكى و دنيوى باشند، كه:
٣٥٥
«ياأباذَرّ! ألدُّنْيا سِجْنُ المُؤْمِنِ وَجَنَّةُ الكافِرِ، وَما أصْبَحَ مُؤْمِنٌ فيها إلّاحَزيناً.»
[٢]: (اى ابوذر! دنيا، زندان مؤمن و بهشت كافر است، و هيچ مؤمنى درآن.
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٤٨، ص ٣٢٨.
[٢] - بحار الانوار، ج ٧٧، ص ٨٠.