جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٧٧ - غزل ٤٧ خدا چو صورت ابروى دلرباى تو بست
گويا خواجه وصالى داشته آن را از دست داده و دراين غزل با بيانات عاشقانهاش تمنّاى دوباره آن را نموده، مىگويد:
|
خدا چو صورتِ ابروىِ دلرباى تو بست |
گشادِ كار من اندر كرشمههاى تو بست |
|
محبوبا! ناز توست كه گره از كار عاشقانت مى گشايد و آنان را فريفته تر به تو مىسازد و به فنايشان دست مى زند، لذا از آن هنگام كه بنايت بر آن شد تا به كرشمه جمال و جلالت ظهور نمايى و از پنهانى بيرون آيى، گشايش كار ايشان را مىخواستى؛ كه:
٣٩٤
«كُنْتُ كَنْزاً مَخْفِيّاً [ظ: خَفِيّاً]، فَأحْبَبْتُ أنْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الخَلْقَ لِكَىْ اعَرَفَ.»
[١]: (گنجى پنهان بودم، پس دوستدار آن شدم كه شناخته شوم، لذا مخلوقات را آفريدم تا مرا بشناسند.) من هم يكى از عاشقانت مى باشم،
|
كرشمه اى كن و بازار ساحرى بشكن |
به غمزه، رونقِ بازار سامرى بشكن |
|
|
به باد ده سر و دستار عالمى، يعنى |
كلاهْ گوشه، به آيين دلبرى بشكن |
|
|
به زلف گوى، كه آيين سركشى بگذار |
به طُرّه گوى: كه قلبِ ستمگرى بشكن |
|
|
برون خرام و ببر گوىِ نيكى از همه كس |
سزاىِ حور ده و رونقِ پرى بشكن[٢] |
|
|
هزار سرو چمن را به خاك راه نشاند |
زمانه، تا قَصَبِ زَرْكِشِ قباىِ تو بست |
|
[١] - بحار الانوار، ج ٨٧، ص ٣٤٤.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.