جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٣٨٠ - غزل ٤٧ خدا چو صورت ابروى دلرباى تو بست
جز ناراحت و اندوهناك صبح نكرد.). اگر كسى توجّه داشته باشد، كجا ممكن است بخواهد جهان روح و ريحان پيش ازاين عالم (از عوالم و خلقتهاى تمثّلى نورى گرفته تا برزخى) را رها كند و به دار ابتلاء و ظلمت توجه نمايد؟! ولى از جايى كه اراده حضرت محبوب تعلّق گرفته تا بشر را دراين سر آورد و پس از آزمايش «إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها، لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا.»[١]: (بدرستى كه آنچه را كه بر روى زمين است جهت زينت و آرايش آن قرار داديم، تا آنها [انسانها] را بيازماييم [و ببينيم] كه كداميك عملش نيكوتر مى باشد.)، مقام خلافت بخشد؛ كه: «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.»[٢]: (براستى كه من جانشينى براى خود در روى زمين قرار مى دهم.) بنده را چاره اى جز به خواسته او تن در دادن نيست. خواجه هم مى گويد: «مرا به بند تو، دوران چرخ ...».
و ممكن است بخواهد بگويد: محبوبا! جمالت را مشاهده نمودم و گرفتارت شدم، سپس خواستى به هجرم مبتلا سازى راضى به آن گرديدم، تنها رضايت من چه فايده دارد «سررشته، در رضاىِ تو بست.»
|
چو نافه، بر دل مسكين من گره مفكن[٣] |
كه عهد با سر زلفِ گره گشاى تو بست |
|
محبوبا! همان گونه كه در ازل، در خلقت نورى و سَرِ زلفت، مرا با خود از طريق خويشم آگاه ساختى و گره از كار من باز نمودى؛ كه: «وَ أَشْهَدَهُمْ عَلى أَنْفُسِهِمْ: أَ لَسْتُ.
[١] - كهف: ٧.
[٢] - بقره: ٣٠.
[٣] - گره افكندن به نافه، بستن نخى به ناف آهوست براى جدا نمودن مُشكى كه درآن است. با اين تعبير اشاره به محروميّت از ديدن ملكوت عالم و استشمام نكردن عطر مشاهده محبوب از طريق خود و مظاهر مى نمايد.