جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٢٨٥ - غزل ٣٥ زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
|
گر مساعد شودم دايره چرخ كبود |
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر |
|
|
يار اگر رفت وحق صحبت ديرين نشناخت |
حاش للَّه! كه روم من زپى يار دگر |
|
|
باز گويم نه دراين واقعه حافظ تنهاست |
غرقه گشتند دراين باديه بسيار دگر[١] |
|
و ممكن است با اين بيان بخواهد بگويد: مىدانيم ما رندان را مقام بقاء نصيب نخواهد شد، مىكوشيم تا شايد منزلت فنا را نايل گرديم. در جايى مى گويد:
|
چون شوم خاك رهش، دامن بيفشاندزمن |
ور بگويم: دل مگردان، رو بگرداند زمن |
|
|
او به خونم تشنه و من بر لبش، تا چون شود |
كام بستانم از او، يا داد بستاند زمن |
|
|
گرچو فرهادم به تلخى جان برآيد، حيف نيست |
بس حكايتهاى شيرين باز مى ماند زمن[٢] |
|
|
اين چه استغناست؟ يارب! وين چه قادر حاكمى است |
كاين همه زخمِ نهان است و مجالِ آه نيست |
|
قدرت و حاكميّت محبوب برما، بحدّى است كه با همه ناراحتيهاى درونى، مجال آه كشيدن را هم نمى توانيم داشته باشيم، و كسى را نشايد از آنچه او انجام مىدهد، سؤال نمايد؛ كه: «لا يُسْئَلُ عَمَّا يَفْعَلُ، وَ هُمْ يُسْئَلُونَ»[٣]: (خدا از آنچه انجام مى دهد بازخواست نمى شود، و همه مورد بازخواست قرار مى گيرند.- به گفته خواجه در جايى:
|
گر چه از كِبْر سخن با من درويش نكرد |
جان فداى شكرينْ پسته خاموشش باد |
|
[١] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣٠٣، ص ٢٣٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٠، ص ٣٤٢.
[٣] - انبياء: ٢٣.